در درون و بیرون من چه می گذرد؟!
چند گاهي است كه دستم براي نوشن راه نميدهد، دلم آنچنان گرفته است كه توانايي قلم زدن را زدوده است، هرچند به ديگران اميد ميدادم اما در دل خود ميسوختم و ميساختم، تا ديروز در وب گرديهاي خود دوستان با ذوق را ديدم كه در توان خود به مبارزه برخواسته بودند و هر يك بنا بر ذوق خود به ترويج آزادي و آزادگي پرداختند. هر روز به وبلاگها ميرفتم البته با فيلتر شكن و نوشتهاي بزرگان و شجاعاني همچون بابك داد را در وبلاگ ميگذاشتم تا شايد مرحمي باسد بر زخم خود، خودم كه دست بر قلم ميبردم ضعف آن را در برابر شرف القلمهايي چون بابك داد و مسيح علينژاد و علي رض نوري زاده عزيز را به عينه احساس ميكردم پس ترجيح ميدادم آنها بنويسند تا من. از نوشتها نيرو ميگرفتم، اما ديروز در اين وب گرديها جاني دوباره گرفتم، مهساي عزيز اين دوست ناديده در نظري برايم گفته بود ميگيرنت، مهسا جان بگزار بگيرند مگر من خونم از نداها و سهرابها رنگين تر است مگر جان من از جان آن دلاور مردان و شجاع زنان شيرين تر است، نه عزيز من نه از جانم ميترسم و نه از مالم كه خدا را شكر هيچ ندارم، ترس از آن من نيست از آن حكومت ظلم و جور ستم سيد علي آقا پايين خياباني است كه بايد برود نه من.
ميجنگيم و ميجنگيم تا آزادي ايران، تا ايراني سكولار و ملتزم به قانون، مطبوعاتي آزاد، جواناني آزاد كه براي دوست داشتن هراسي نداشته باشند، ملكي كه استعدادهايش در خدوش شكوفا شوند و نه فرنگ.
ترسي نيست جانم هم مهم نيست بايد حكومتي در ايران حاكم شود تا تلاش 150 سال مردم اين خاك و بوم براي آزادي نتيجه دهد. بايد آرزوي اميركبيرها، سپهسالارها، ميرزا ملكمها، مصدقها، بختيارها و ... محقق شود و دموكراسيو حكومت قنون بر اين مملكت حاكم شود. دوستان اين ما نيستيم كه بايد بترسيم اين دولت كودتاست كه بايد بهراسد.
ديشب خواب پرواز ديدم پس پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است
و ما پيروزيم درود بر بچه هاي دانشگاههاي تهران و هر جا كه نداي آزادي سر ميدهند، سبز سبز باشيد و پيروز باشيد
سه شنبه 22 تا جمعه 25 سپتامبر
آقای ستایشگر، از همان روزهای کودکی که او را با پدرم میدیدم، راز و رمزی در نگاه و هیأت خود داشت که وقتی با مولانا آشنا شدم، و شمس را شناختم (به خصوص پس از غرق شدنم در کتاب دکتر صاحبالزمانی که چقدر دلش میخواست منهم به جمع عاشقان اسپرانتو اضافه شوم اما چنانم مفتون شمس کرده بود که عشق دیگری را پذیرا نبودم) میرزا حبیب ستایشگر را نمادی از شمس دیدم که پدر سخت دلبستهاش بود. پدرم سردفتر بود یعنی از ساعت 9 صبح که به محضر میرفت تا 9 شب ـ و البته چهار ساعت یک تا پنج بعد از ظهر که به خانه میآمد ـ با عدد و رقم و وکالت و بیع وشری سر و کار داشت اما جان و جهانش شعر بود و عشق و عرفان و البته مذهبی که در قطره قطره خونش حضور داشت.
به واژه زهرا میگریست و نام حسین به لرزهاش میانداخت. و همو
وقتی با ستایشگر مینشست گاه با حضرت مهدی قوامزاده، مرحوم عبادی داماد
خاندان صدر، آقا مرتضی جزایری (خان دائی دوست عزیزم محسن خاتمی) درویش
شکری در مولودی مولاعلی در خانه آقای کمدار زرتشتی، شیدائی سرگشته بود که
به تلنگری دریای اشک میشد. پدرم دوستان بسیار داشت اما برای جمعی جایگاه
ویژهای قائل بود. از دوستانش کسانی بودند که به ارث از پدر به دوستی برده
بود. دکتر مظفری، دکتر حشمت، دکتر میرعلائی، دکتر حجازی، خالصیزاده، حاج
حسن آقا قمی و... کسانی که هم عهد و هم صحبت ایام مدرسه و شباب و دانشگاه
بودند، حسنعلی خان صارم کلالی، استاد و سرور بزرگوارم دکتر احمد مهدوی
دامغانی، مرحوم سید عبدالهادی آقایان سردفتر 47 و بعدها نماینده مجلس،
مرحوم دکتر سید محسن بهبهانی آن خطیب نازنین که به گلوله اوباش صادق
خلخالی بر نماز صبح پرپرشد. و لابد بعضی از شما خوانندگان من چون خود من،
پیوند ازدواجتان با آوای خطبه عقد او، ممهور شد... حاج حبیب، دو دانگی صدا
داشت که وقتی به مهدی فرزند هنرمندش شاعر و موسیقیدان امروزین رسید به شش
دانگ تعالی یافت. در مجلس آنها بسیار انسانها را دیدم. از فرزند میرزا علی
اصغرخان امینالسلطان تا امیرالشعرا، امیری فیروزکوهی که آشنائی پدر با او
از طریق استاد مهدوی دامغانی و دوران جوانی و دفتریاری آغاز شده بود.
اینهمه را نوشتم به اطناب برای رسیدن به تصویرهائی از مردی که امروز نگین
سلیمانی بر انگشت دارد و چنان نادر که در مهرش آمده بود «هست سلطان بر
سلاطین جهان / شاه شاهان نادر صاحبقران،» اگر میتوانست میگفت؛ «من علی
هستم امام تاجدار / هم مه و خورشید از من وامدار».
هم خواستم یادی از پدر کرده باشم که انگار دیروزش از دست دادهام و هم
نگاهی به مقوله حیرتآور صیروره معکوس که پیش از این نیز یکی دو بار به آن
اشاره کردهام. عصر تابستانی را مجسم کنید در اتاقی پنجدری، جائی که از
پنجرهاش عطر برگ و شمیران در جان میریزد، حاج میرزا حبیب جانشین به حق
ذوالریاستین که نان از عرق جبین و کدیمین میخورد آن هم با فرش فروشی
بزرگش در چهارراه امیراکرم، دو دانگ میخواند «دل بردی از من به یغما، ای
ترک غارتگر من...» میگویم در دل، که لابد مجلس مولانا نیز چنین بوده،
یاران و احباب گرد پیر قونیه حلقه میزدهاند، شاید انوار «شمس» نیز ساطع
بوده و از چلبیها یکی خنیاگر مجلس عشق... در میزنند. سید، سبک و باریک
به درون میخزد، خسته است اما نیم ساعتی بعد، خود ساخته است و جان از
خستگی پرداخته، لابد اگر درویش شکری دفی در دست داشت، سید الان چرخ زنان
در مجلس عشق فریاد میزد؛ «چون دایره ما، ز پوست پوشان توئیم / در دایره
حلقه به گوشان توئیم. / گر بنوازی ز دل خروشان توئیم / ور ننوازی ز جان
خموشان توئیم». در اینجا نه خبری از خمینی است و نه جائی برای محمد تقی
مصباح یزدی، اگر خبر دهند فردی به نام احمد جنتی آمده است تا اظهار ادب
کند، سید بدون شک انبر را برمیداشت و جلوی در میرفت و با آن محکم
میکوبید توی ملاج آن فرد.
استاد بهاری کمانچه میکشید و سید در پنجههای او آوای فرشتگان را یافته
بود و اگر میگفتند سیدنا آیا حاضری بوزینهای به نام تحفه آرادان مشرف
شود و پایت ببوسد و رختکت شوید کند شانه سرت، وقت خواب آید بمالد پایکت یا
بروبد جایتک، فریاد میزد این تحفه بیمار را به سطل زباله بیندازید. همه
عشق بود و شور، همه سادگی بود و سرور... عصر پنجشنبهای تابستانی بود، در
خانهای که تا تجریش یک سنگ انداز بیشتر فاصله نداشت سید آمده بود قبراق و
سرحال، چند روزی توقیف انگار به او ساخته بود. پدر عتابآمیز گفته بود،
حیف است جوانیت و صدایت، اگر خاکستر نشین شود. و زردی در حلقه چشمانت
بریزد همه خواهند دانست که پای چراغ استاد دراز کشیدهای و نی دود را
بلعیدهای. به همان گرز کوکنار زده بسنده کن! و سید پاسخ داده بود گرز
رستمانی افاقه نمیکند. سید آن روز به بانگ مثنوی حاج میرزا حبیب به هق هق
افتاده بود و غریبانه نالیده بود: نه در غربت دلم شاد و نه روئی در وطن
دارم.
2 ـ تصویر دوم باغ آقای نجاتی است و میهمان عزیزی که از لبنان آمده بود.
آقای نجاتی فرزند مرحوم حاج آقا حسین طباطبائی قمی و برادر مرحوم حاج آقا
حسن و حاج آقا باقر و حاج آقا یحیی و... بود. سردفتر اسناد رسمی مثل پدر و
آن روز در باغ او میهمانی بزرگی برپا بود که دائی جان از لبنان آمده بود.
آقا موسی صدر، مردی که وقتی میآمد همه در جذبه صدا و قامت و چهره مهربان
و یگانه او محو میشدند. مرحوم عبادی دائی همسرش را آواز داد که آقا،
امروز از شاگردان حاج آقا حسن گرامی یکی اینجاست که به خیر مقدم شما
قطعهای دارد. امام موسی اشاره کرد و سید عمامه بر زمین گذاشت و سوز جگر
سر داد با توسلی به درگاه حضرت حافظ. بعد هم زبان به شکوه گشود و میهمان
از لبنان رسیده را آواز داد که آقا، حوزه از مثل شما خالی است، راستی چرا
در سال چند ماهی را در وطن نمیگذرانید؟ اینها حوزه را بدل به خرافتگاه
کردهاند. بیائید و نامهای به نجف بفرستید که آقای خ بدجوری شلوغ کرده و
سر در پی انقلاب گذاشته، آن هم در این عهد و روزگار که هیچ زمینهای برای
یک حرکت و خیزش عمومی وجود ندارد. سید آن روز یک نفس خواند. و وقتی امام
موسی پرسید سیدنا، آیا از مرضیه چیزی به یاد داری؟ ـ و مرضیه با آوایش جان
و جهان آقا موسی بود ـ سید بدون گفتن کلامی، شعر بیژن ترقی را خوانده بود
که «مرضیه بانو»، همراه ویلون یاحقی با آن کرشمه آهنگین پیش از اینها در
دلها جاری کرده بود: «به رهی دیدم برگ خزان / پژمرده ز بیداد زمان/ کز
شاخه جدا بود...»
3 ـ سید روی منبر است و در باب صلح امام حسن سخن میگوید (این خطابهها
بعداً به صورت کتاب در اختیار علاقمندان قرار گرفت. آن همه شور و سرور در
کلام سید جان گرفته بود در نگاه او جایگاه امام حسین و برادر مهترش حسن
یگانه بود به همین دلیل نیز بعد از منبر به جوانانی که سرشار از سؤال در
حلقهاش میگرفتند نصیحت میکرد، عزیزانم حتماً درستان را بخوانید و از
مکتب حسن تقیه و خویشتنداری را بیاموزید. سید در مقابل جوانان متدین و
مشتاق آموختن همیشه کم میآورد. آنها میپرسیدند و سید در حالی پرجذبه
پاسخ میداد و گاه این مجلس از خود جلسه نطق و خطابه طولانیتر میشد.
3 ـ سید از ایرانشهر بازگشته است تکیده و لرزان، رنگ به چهره ندارد. باز
هم مجلس انس است و او از دردها و غربتش میگوید. اینکه هیچیک از دوستانش
به یادش نبودهاند به جز... که سرزده به سراغش رفته بود با هدیهای که
ساعتی بعد همه دردها را از وجودش پاک کرده بود.
چراغ بهاری را که دید دراز کشید. خود را ساخت و بعد زیر آواز زد. کمانچه
ناله کرد و سید میخواند «بر تربت حافظ بنشستم غمناک / یک عالم عشق خفته
دیدم در خاک...» اگر کسی در میزد و میگفت هم اکنون سید روحالله مصطفوی
از نجف رسیده و سراغت را گرفته است حتماً میگفت حوصلهاش را ندارم و مگر
ممکن است حضرت عشق را رها کنم و به سراغ آقای خمینی بروم که یک ذره عشق و
عاطفه در وجودش نیست...
(روز سوم ورود آقای خمینی از پاریس، توی مدرسه علوی سید روی پلههای ورودی
مدرسه علوی نشسته و پیپ دود میکند. با دست فضلالله محلاتی را نشان
میدهد که به دنبال ربانی شیرازی این طرف و آن طرف میدوند، نگاهشان کن،
قدرت چنان اشتهایشان را تحریک کرده که معرفت و دوستی از یاد بردهاند و به
امید برخورداری از نعمت و دولت کفش آقای خمینی را لیس میزنند. پک محکمی
به پیپ میزند: «واقعاً این توتونهای کاپیتان بلاک چیز خوبی است. عطر و
طعمش را خیلی دوست دارم.»
4 ـ مرحوم عبادی نخستین بار روایت کرد و بعد استاد بهاری در آخرین سفرش به
لندن، آن شب که در خدمت او و موسوی فرزند حضرت استاد بودیم به تفصیلش
بازگفت. «روزی نامهای از دفتر سید که رئیس جمهوری بود آمد و برای چند روز
بعد ما را به حضور در دفتر ریاست جمهوری دعوت کرد. با هر زحمتی بود رفتیم،
بزرگان موسیقی همه بودند. ساعت 11 صبح ما را به دفتر سید بردند. برخاست و
به استقبال آمد، بهاری را در آغوش گرفت چنانکه گمشدهای را، بعد هم سندی
را به یکایک ما داد که در آن برابری اعتبار هنری ما با دکترا اعلام شده
بود و اینکه میتوانیم از مزایای دکترا برخوردار شویم.» مرحوم سرلشگر قاسم
علی ظهیرنژاد نیز نقل کرده بود که سید در صحبت با افسران قدیمی ارتش همه
گاه رعایت ادب را میکند و به ارتشیها احترام بسیار میگذارد و در همه
درگیریها بین ارتشیها و سپاه جانب ارتشیها را میگیرد.
اینهمه گفتم تا تصویرهائی نیز از امروز عرضه کنم.
ـ سید وارد دکان مصباح یزدی میشود، شیخ محمد تقی مصباح معروف به أفسد الفاسدین روی پایش میافتد و خاک کفشش را توتیای چشم میکند.
ـ آقای روحالامینی اشکریزان مصائبی را که بر فرزندش محسن در کهریزک وارد
شده و سپس حدیث تلخ قتل او را باز میگوید. سید گوش میدهد بی هیچ احساسی،
بعد هم روحالامینی را نصیحت میکند مبادا با حرفهایش به نظام لطمهای
وارد کند و آلت دست ضد انقلاب و رادیوهای بیگانه شود. پدر دلشکسته دفتر
رهبری را ترک میگوید و زیر لب زمزمه میکند وای بر تو پسر میرزا جواد
تبریزی، قدرت خانم چه بلائی بر سرت آورد.
ـ محمدی گلپایگانی بنا به درخواست سید گزارشی تهیه کرده است در باب سخنان
کرّوبی و موضوع تجاوز به زندانیان در کهریزک. گزارش تأکید میکند که
تجاوزاتی صورت گرفته است. شب نیز سید میهمان بُشری دختر محبوبش است. در
آنجا تلویزیون روشن است لابد کانال بی.بی.سی یا صدای آمریکا را
میدیدهاند. مصاحبهای از ابراهیم شریفی پخش میشود. دانشجوی کامپیوتر که
در زندان مورد تجاوز قرار گرفته و یک بند میگوید چرا؟ چرا من؟ بعد تاکید
میکند اگر این اتفاق برایش نیفتاده بود شش ماه دیگر پس از خاتمه دوره
زبان ایتالیائی که در کلاس ویژه سفارت ایتالیا هفتهای دو روز پس از
دانشکده، میگذراند میتوانست بهطور قانونی به ایتالیا برود و از فرهنگ و
ادب آن کشور خوشهچینی کند، بعد هم به وطنش باز گردد و آستین خدمت به
هموطنانش بالا زند. اما حالا مجبور به ترک وطن به صورت محرمانه شده و فقط
آرزو دارد مقام معظم رهبری به او پاسخ دهد چرا؟ سید انگار پاسخ خود را
یافته است. مدتهاست جنایات را با این پاسخها توجیه میکند... دیدید گفتم
خارجیها پشت این فتنه هستند. این پسره به سفارت ایتالیا میرفته و همانجا
به خدمت استکبار درآمده و این حرفها را آنها یادش دادهاند. سید اعتنائی
به چهره درهم شکسته و چشمان گریان ابراهیم ندارد...
صیروره معکوس کامل شده است و من پیش خود حاضران مجالس آن روزها را مجسم
میکنم. راستی واکنش آنها با دیدن احوالات امروز سیدعلی بن جواد حسینی
تبریزی ملقب به خامنهای چه بود؟
شنبه 26 تا دوشنبه 28 سپتامبر
کمتر هموطن یهودی دیدهام که عشق به ایران در جوهره وجودش راه نداشته
باشد. در لسآنجلس همین هموطنان بودند که موسیقی پاپ ما را بعد از انقلاب
حفظ کردند و استمرار آن به برکت سرمایه گذاریها و میهمانیهای آنها ممکن
شد. حضور آنها در اعیاد و مراسم ملی ایرانیان همه گاه چشم گیر و روح
نواز بوده است. در همین لندن خانم منظم برای همه ما نمادی از آزاد زن
مبارز ایرانی است که سر در گرو عهد با موسی کلیم الله دارد و دلش سرشار
از عشق به وطنی است که در آن چشم به جهان گشوده و تا لحظه بدرود با خانه
پدری با همه توان در خدمت هموطنانش بوده است. در طول تاریخ ما نیز
کلیمیها چنانکه مسیحیان و زرتشتیها همه گاه علاوه بر آن که شهروندانی
فداکار و عاشق ایران بودهاند هیچگاه باورها و اعتقادات مذهبی خود را
فراتر از ملیت خود قرار ندادهاند. آنهائی که به اسرائیل سفر کردهاند به
دفعات برایم گفته اند یهودیان ایرانی همه گاه هویت و زبان و فرهنگ خود را
حفظ کرده و به فرزندان خویش نیز منتقل کردهاند.
اینها را گفتم تا به مقولهای بسیار مهم برسم که دوست محقق و پژوهشگر
ادبیات و فلسفه ام مهدی استعدادی شاد در باب آن تحقیق ارزندهای کرده
است. به موجب تحقیقات مهدی، در دوران صفویه شماری از خانوادههای یهودی از
روی ترس و یا مصلحت جوئی اسلام آورده و شیعه شدهاند و اغلب شهرت موسوی را
در دنباله نام خانوادگی خود دارند (بعدها با رسمیت یافتن نام فامیلی موسوی
پیشوند شهرت بعضیشان شد) در زمان قاجاریه نیز به خصوص در دورانی که برای
یهودیان لباس و ردای متفاوت مقرر شد بعضی از فقرای یهودی مسلمان شدند تا
از برکات تازه مسلمان شدن برخوردار شوند. یک نمونه بارز این خانوادهها که
نه یهودیاند و نه مسلمان، اما در ظاهر خود را حامل رسالت انبیاء و رایت
ائمه شیعه قلمداد میکنند خانواده حاج حبیبالله عسکراولادی تازه مسلمان
است. دکتر مهدی خزعلی، خانواده احمدینژاد را از این دست تازه مسلمانها
میداند. تغییر مذهب اگر از روی اختیار و آگاهی توسط فرد باشد نه تنها
اشکالی ندارد بلکه ایمان وراثتی و تعبدی را که از پدر به فرزندان منتقل
میشود به ایمان انتخابی و عقلانی بدل میکند. اما اگر زیر شمشیر مذهب
فاتح و یا برای دستیابی به قدرت و امتیازات مادی و معنوی (و اخیراً
پناهندگی) آدمها مذهب عوض کنند آن وقت نه حرمتی برای مذهب اجدادی قائل
میشوند و نه مذهب جدید جائی در قلب آنها دارد.
اخیراً کسی که در باب خاندان اردشیر آملی ملقب به لاریجانی تحقیق کرده به
حقیقتی دست پیدا کرده که میگفت به زودی در اثر تحقیقیاش پیرامون تازه
مسلمانان منتشر خواهد کرد. بر پایه این تحقیق، اردشیر آملیها نوادگان
فردی به نام میرزا هاشم پسر موسای عطار هستند که در زمان ناصرالدین شاه
قاجار از دیانت اجدادی خود یعنی یهود دست کشیده و بابی میشود. بعد از قتل
عام بابیها، میرزا هاشم از مازندران گریخته و به خراسان میرود و در آنجا
ادعای سیادت و مسلمانی میکند و مدتها عمامه سیاه میگذاشته اما پس از
مرگش فرزندان او بدون آشکار ساختن مذهبش به دیار خود بازگشته و به زراعت
مشغول میشوند.
تصویر علی و صادق و محمدجواد اردشیر آملی لاریجانی را پیش نظر آورید. آیا
بارقهای از ایمان و اعتقاد در چهرهشان میبینید؟ اصلاً کاری به مذهبشان
ندارم. آیا اصولاً این سه برادر میتوانند به خدا اعتقاد داشته باشند؟ و
یا ایمان به یکی از پیامبران در قلبشان راه یافته باشد؟
مصباح یزدی نیز از جمله تازه مسلمانهاست، معمولاً فردی که از سر اعتقاد به
مذهبی میگرود از پیروان کهن این مذهب متعصبتر میشود که معمولاً صف اول
مؤمنان را افراد متعصب تشکیل میدهند اما اگر کسی با فریبکاری ادعای
دینداری کند، میشود حاج حبیب مؤتلفه، یا علی و محمد جواد و صادق لاریجانی
که این هر سه دروغ میگویند، به شرافت و انسانیت پشت پا زدهند، نه خدا را
میشناسند و نه پیامبرش را، اهل بیت برای آنها وسیله کسب رزق و مقامند، و
شگفتا که سید علی آقای رهبر درحلقه تازه مسلمانان احساس امنیت بیشتری
میکند.
چگونه اقشار دیگر به جنبش تغییر می پیوندند؟
در تمام مدت بعد از کودتا کسی را نیافتم که مومنانه و آگاهانه از حقانیت نظام فعلی دفاع کند و آن را دنباله چیزی غیر از سلسله های استدادی و خونریز بداند. با این حال هنوز این مخالفت به عزمی برای تغییرخواهی در تمام اقشار و سطوح جامعه تبدیل نشده و مردم اگرچه دوستدار وضعی متفاوت از وضعیت فعلی هستند اما برای مشارکت در مبارزه نیازمند پاسخ به دغدغه هایی هستند که کتمانش نمی کنند. یکی از مهمترین این دغدغه ها، وضعیت فرداست.
سئوالی که ذهن برخی از شهروندان ما را درگیر کرده این است که بعد از سقوط نظام چه سرنوشتی در انتظار ما و مطالبات ماست؟ آیا آنگونه که سالهاست توسط نظام فعلی تبلیغ می شود، سقوط این نظام موجب هرج و مرج و سهم خواهی گروههای سیاسی، و نهایتا" از هم گسیختن شیرازه کشور خواهد شد؟ آیا کشور در خطر شورش و بحران و تجزیه قرار خواهد گرفت؟ برخی می پرسند آیا همین نظم معیوب کنونی که حاصل فضای استبدادی و دیکتاتوری است، آیا بعد از آزادی کشور از دست نخواهد رفت؟ و آیا سرنوشتی مثل عراق یا افغانستان در انتظار ماست؟
هراس از آینده مبهم و هرج و مرج احتمالی، امری طبیعی است ولی حکومت هم زیرکانه به آن دامن می زند. این ترس از فردایی مبهم باعث می شود شهروندان، به رغم مخالفت با حکومت، از مشارکت فعال در جنبش حق طلبانه سایر هموطنان خود کناره بگیرند. بسیاری از اقشار متوسط و فقیر جامعه چنان اسیر فقر و گرانی و تلاش معاش هستند که حتی تصور هرج و مرج هم برای آنها سخت است و بدرستی گمان می کنند اگر اوضاع به هم بریزد، گرسنگی و فقر مضاعفی دامان خانواده و زندگی فقیرانه آنها را خواهد گرفت. اما آیا هر تحولی لزوما" به هرج و مرج منتهی خواهد شد؟ آیا نمی توان با درس گرفتن از تجربه انقلاب سال 57 به گونه ای بر اوضاع سیاسی و اجتماعی مدیریت کرد که سقوط دیکتاتوری، به هرج و مرج و سهم خواهی و درگیریهای گروههای سیاسی نیانجامد؟
واقعیت این است که باید بدنبال راهی برای اطمینان بخشیدن به این اقشار پرشمار اجتماع بود که پیروزی جنبش حق طلبی، لزوما" به معنای ایجاد هرج و مرج یا شرایط سال 57 نیست. مردم نیاز دارند در بدنه رهبری جنبش، سایه ای از تدبیر مقتدرانه و عزم جدی را مشاهده کنند که از حالا بدنبال تعبیه و تعیین روشهای هنجاز پذیر و قانونمند برای اداره جامعه است و به محض سقوط عنقریب نظام دیکتاتوری، نظم زندگی و حیات روزمره مردم مختل نمی شود و برای تأمین امنیت، معاش و رفاه مردم چاره اندیشی های مسئولانه ای اندیشیده شده است. علاوه بر این باید دورنمایی از وضعیت فردای بهتر برای مردم ترسیم شود که با امکانات موجود کشور قابل انجام است و نظام استبدادی مانع از برقراری چنان عدالت، امنیت ،رفاه و آزادیی شده است.
این تسکین روانی برای جامعه ای که از ستم به ستوه آمده اما از نابودی هم می هراسد، بسیار حیاتی است و بزرگترین آرامش روانی جامعه وقتی بدست می آید که مردم باور کنند رهبران جنبش چنان عزم و اراده ای دارند و در صورت سقوط نظام، برنامه های جامعی برای اداره امور کشور دارند که امنیت عمومی جامعه توسط نهادهای برخاسته از مردم و جنبش تأمین خواهد شد و حق هیچ قشر و نژاد و اقلیتی تضییع نخواهد شد. اکنون زمان نگارش برنامه یا پیش نویس قانون جامعی است که بتواند موجب اطمینان خاطر مردم از اداره کشور در روزهای بعد از پیروزی جنبش حق طلبانه ملت باشد. باید برای نحوه اداره کشور، به یک استراتژی جامع رسید که مردم اولا" در نگارش آن سهیم باشند و ثانیا" از اجرای آن مطمئن شوند و ابزارهای نظارتی محکمی برای اجرای قوانین در اختیار نهادهای مردمی باشد.
بزرگترین مسئولیت رهبران جنبش حق طلبانه ملت ایران، برای دستیابی به یک حاکمیت ملی و مردم سالار، اول: نگارش یک قانون اساسی نوین و جامع برای اداره کشور بعد از سقوط نظام فعلی است. بدیهی است نگارش قانون نوین با مشارکت مردم و نخبگان جامعه صورت خواهد گرفت. و دوم: رایزنی و ایجاد همدلی میان تمامی مردم به ستوه آمده از ظلم و فقر و تبعیض برای تغییر نظام کنونی است. مردم با مشاهده یک بدیل قوی و مسلط و برآمده از خود، با اعتماد به نفس بیشتری با جنبش همدلی و همراهی خواهند کرد و دامنه جنبش به طبقات دیگر اجتماع زبانه خواهد کشید.
ما برای رهایی از نظام دیکتاتوری فقیه که روز به روز قربانیان مختلفی گرفته و خواهد گرفت، دو گام بزرگ در پیش داریم که باید با نهایت اقتدار برداریم.
گام اول«تغییر نظام کنونی»: گام اول همه ما ایجاد همدلی همه مردم و نیروهای سیاسی به ستوه آمده برای «تغییر نظام» است. در این مرحله هر سخنی که بوی تفرقه افکنی یا احیای اختلافات گذشته یا ایجاد اختلافات تازه را بدهد، محکوم است و خدمتی است به بقای نظام جبار کنونی.
گام دوم«تعیین نظام نوین»: گام بعد از تغییر، «تعیین» نظام سیاسی تازه است. اگر قانون اساسی نوین کشورمان، از حالا با مشارکت مردم و گروههای سیاسی نوشته شود، دولت آینده توسط ملت تعیین می شود و قانون اساسی نوین، میثاقی خواهد بود برای اداره عادلانه کشور و تعیین بهترین نظام حاکمیتی برای اداره ایرانی که ایرانیانش بی شمار، متکثر و خواهان بهترین آرمانهای انسانی هستند. با تکیه بر یک میثاق ملی تازه، همه اقشار برای تأسیس فردای بهتر و ایجاد تحول اساسی به جنبش خواهند پیوست.
ما در حال پیمودن گام اول هستیم اما از حالا باید دورخیز لازم برای برداشتن گام دوم هم بدرستی و با دقت لازم انجام شود. مردم به اطمینان از تسلط بر اوضاع بعد از فروپاشی نظام کنونی نیاز دارند و این اطمینان بخشی، وظیفه نخبگان، سیاسیون و پیشروان جنبش حق طلبانه ملت ایران است. چیزی که حقیقتش قابل انکار نیست فرصت طلایی برای برون رفت از استبداد است و در این مرحله، همه ما در آزمونی سخت قرار داریم و تمام سخنان و رفتارمان در این مقطع حساس زمانی، مورد داوری آیندگان قرار خواهد گرفت. آیندگانی که می توانند بر هوشمندی ما ارج بنهند یا خدای ناکرده ما را به خاطر بی مسئولیتی و خودمحوری هایمان سرزنش کنند.جنبش سبز بمب اتمی نمی خواهد!
کودتاچیان بدنبال قدرت هسته ای هستند!
تصویری که از تحولات داخل کشورمان در ذهن دنیاست، دارد به مرور تصحیح و واقعی تر می شود. این کار مهمترین وظیفه ماست که در هر جایی و از هر تریبونی که داریم، از شبکه های خانگی و فامیلی و اینترنت و وبلاگها و... این تصویر را دقیق تر و واقعی تر کنیم.اینکه میان جنبش سبز با حکومت ولایت نظامی/سلطانی فقیه، چه دره عمیقی از فهم و درک و عمل وجود دارد.اينكه جنبش سبز براي احياي ارزشهايي متولد شده كه ارزشهايي انساني اند و در بسياري جهات نسبتي با نظام كودتايي، خونريز و متجاوز فعلي ندارد.
سه ماه و ده روز قبل مردم دنیا تصور می کردند مسائل ایران، یک دعوای انتخاباتی و داخلی است و حداکثر اختلاف نظرهایی درباره نتایج انتخابات میان چند گروه در گرفته است. با کشتار معترضان بیگناه و دستگیر های گسترده فعالان و روزنامه نگاران و بلاگرهای ایرانی، کم کم مردم دنیا متوجه شدند این اتفاقات، نشانه های بالینی یک کودتای نظامی تمام عيار را دارد و دیگر اختلافات میان دو نامز انتخاباتی موسوی- احمدی نژاد نیست، بلکه منازعات اساسی تر و بر سر مسائل ريشه ای تري مثل حق انتخاب مردم، وحشي گري و تمامیت خواهی اقليت طرفدار نظام سلطانی فقيه و قرباني شدن جمهوريت و اسلاميت و ايران در پاي جماعتي كم شعور و خونريز است. حالا مردم دنیا با ادامه جنبش صد و پنج روزه ملت و بخصوص تظاهرات بی سابقه جنبش سبز در روز ایران (قدس سابق) با بخشهای تازه ای از واقعیتهاي جنبش سبز مواجه شده اند. این جنبش اولا" بسیار پردامنه است و کاملا" مردمی و همه گير است. ثانيا" جنبشي است بدنبال صلح، حق حاکمیت مردم و دوستی با جهانیان و اساسا" اهل جنگ طلبی و دشمني با كشورها نیست. جنبش سبز روسيه و چين را بدليل حمايت از كودتا و كشتارها محكوم كرد اما در عين حال بدنبال ماجراجوئی و جنگ در جهان نيست و با دخالت رژيم كودتايي در امور داخلي كشورهايي مثل لبنان و عراق و فلسطین مخالف است. جنبش سبز با تغییر نام «روز قدس» به «روز ایران» بر این حقیقت تأكيد كرد که وقتي ملت ايران حق راهپیمایی و حق طلبی ندارد و خود مورد تجاوز و غصب قرار دارد و نمی تواند حقوق اساسیش را مطالبه کند، طبیعتا" نمی تواند و نبايد وکیل و وصي ملتهاي دیگر شود و برای آزادی ملتهای دیگر (مثل فلسطینیان) و در اصل به سود ماجراجوئي ها و امتيازگيري هاي دولت ايران در تظاهرات روز قدس شركت کند! چرا كه گفته اند چراغی که به منزل رواست به مسجد حرام است.
جنبش سبز تريبون محدودي دارد و در داخل كشور دچار سانسور شدید رسانه اي است و در خارج نیاز به سخنگویانی دقیق و هماهنگ با حركت اصيل ملت دارد. با این همه اين جنبش بدليل اصالتي كه از توده هاي مردم گرفته، توانسته با سرعتی باورنکردنی حساب یک ملت پرشمار و متمدن را از اقلیت حاكم و دولت خونریز و متجاوز منصوب رهبري جدا کند. با اين حال هنوز هم خلأهایی هست که به زودی و به هر حال مرتفع می شوند. تا آن زمان باید هم در داخل و هم در خارج «تفاوتهای جنبش سبز» با حکومت کودتایی را دقیق نمایش دهيم و بازتعریف کنيم. نباید بگذاریم تعاریف کلی، باعث ايجاد سوء تفاهم و شباهت شكلي جنبش سبز با حکومت شود. اینجا لازم است ما بر روی نقاط اختلافمان با سران کودتاچی تمرکز کنیم و خط کشی های جنبش سبز با حکومت را در سرفصلهای مهمی مثل دموکراسی، حقوق بشر، انرژی اتمی و سیاست خارجی برجسته سازیم. وگرنه ممکن است ناخواسته در جنگ رواني كودتاچيان با افكار عمومي جهان قرار بگيريم و در يك سوء تفاهم بزرگ، جنبش سبز به عنوان ملت و سربازان این حکومت منزوی به شمار آید؛ در حالی که این حکومت کودتایی، هرگز برآیند انتخاب ملت صلح دوست و متمدن ايران نیست. ایرانیان مهاجر در خارج کشور هم كه با حضور بی سابقه در اعتراضات اخیر و همین حضور آرام اما فعال خود به مردم دنیا نشان داده اند خصلت این جنبش، تغيير مسالمت خواهانه و حق طلبي غير خشونت آميز است و جنبش سبز محصول یک دعوای داخلی بر سر موضوعاتی داخلی نیست، بلکه خواسته های عمومی و مطالبات معوقه ملت ایران در دل این جنبش جای گرفته اند. با اين همه هنوز هم به روشنگری بیشتر و جداسازي حساب جنبش ملي سبز با حكومت غير مردمي آقاي خامنه اي و احمدي نژاد نیاز داريم.هرچه مسئوليت گروههاي سياسي و سران و شخصيتها در جنبش سبز بالاتر مي رود، مسئوليت آنها براي اين روشنگري و خالص سازي مواضع سبزها بيشتر و بيشتر مي شود.
مردم دنیا باید بدانند حكومت ايران در پي احياي غرور ملي ايرانيان نيست و غرور ملي ايرانيان هم با دستیابی به بمب اتمي احياء نمي شود. دنيا بايد مردم ایران را بشناسد كه بر خلاف آن عده قليلي مي انديشند كه غالبا" در تصاوير تلويزيوني حكومتي به عنوان ملت ايران نمايش داده مي شوند و شعار جنگ و مرگ سر مي دهند. ملت ايران غرور ملی خود را با دستیابی به بمب اتمی يا انكار ملل ديگر و يا با جنگ و خونريزي مطالبه نمی کنند. اینها خواسته اقلیت غاصبی است که مانند انتخابات اخير، همه دستگاههای تبلیغاتی کشور را در اختیار گرفته اند و با نمایش اين خواسته جعلي، به عنوان خواست ملی ايرانيان به دروغگویی در داخل و خارج می پردازند. سالهاست با تكيه بر اعتبار يك ملت بزرگ، آدمهاي حقيری دارند مقاصد حقيرتر خود را پيش مي برند و جنبش سبز از دل اعتراضات فراگیر به اين خيانتهاي مدام سر بر آورده و مردم را به درجه اي از شعور و بلوغ سياسي رسانده كه ديگر حاضر نيستند مورد سوء استفاده آن اقليت قرار بگيرند. طرح عامه فریب آقای خامنه ای و دولت کودتایی اش این است که غرور ملی مردم ما را با اصرار بر شعار «انرژی هسته ای حق مسلم ماست» تهییج کنند. اما جنبش سبز غرور ملي ايرانيان را در ارزشهاي ديگري ديد كه مورد اقبال ميليونها يراني قرار دارند و آنها حقوق اوليه و اساسي تري هستند كه بدون آن حقوق مسلم، كرامت و غرور و احترامي براي ملت باقي نمي ماند. ارزشهايي به مراتب اصيل تر از قدرت هسته اي؛ ارزشهايي مثل حق طلبي، آزادگي ، صلح و برادري، حاكميت ملت بر سرنوشت خويش، برابري حقوق شهروندان و آزادي در انديشه و عمل. امروز مردم ايران بدرستي آگاه شده اند كه عاقبت ماجراجویی های هسته ای، هیچ غروری برای ایرانيان به دنبال نخواهد داشت. مردم به عینه دیدند که پایه و بنای این حکومت كودتايي بر دروغ و خيانتهایی استوار است که نمونه واضحش را در انتخابات و کودتا و اتفاقات بعد از آن دیدیم و ديديد. مردم ما غرور ملی خودرا از مسیر مورد نظر احمدی نژاد و خامنه ای و با دستیابی به بمب اتمی دنبال نمی کنند. حاکمان بدنبال غرور ملی از همین نوعی هستند که خودشان گرفتارش شده اند و اين غرور نیست، تفرعن و خودپرستی فرعونی است. غروری که به جای احترام، نفرت می زاید. به جای مناعت و سعه صدر، تنگ چشمی و جاه طلبی و خونریزی به بار می آورد. غرور ملی مورد نظر آقای خامنه ای، چیزی شبیه همین نخوت و غرور و استکباری است که خود ایشان بدان دچار است و نسبت به يك ملت بزرگ نشان مي دهد. غرور بيمارگونه اي كه هيچ چيز عظش بي پايان آن را سيراب نمي كند و عاقبتي جز هلاكت ندارد. برای بدست آوردن یا تصاحب یک چنین احساس غروری به عنوان بديل غرور ملي(!)، البته که حکومت باید بدنبال سلاح اتمی و قدرت نظامی باشد. زيرا پايگاهي در ميان مردم ندارد و مشروعيت خود را بايد از روسيه و چين و كوبا گدايي كند و براي بقاي خود بدنبال تسليحات اتمی برود.
مردم ایران اما از اینگونه غرورملی دلزده و خسته هستند. مهاجران ايراني بيشتر از ما نگاه تحقيرآميز مردم دنيا به چنين ملتي را تجربه كرده اند. كيست كه نداند هيچ ملتي به صرف دستيابي به بمب اتمی صاحب غرور و احترام بین المللی نشده که حکومت کودتایی ایران دومین آنها باشد؟ از پاكستان تا كره شمالي و چين و هند بگيريد تا روسيه و حتی آمريكا هيچكدام نتوانسته اند مشروعيت خود را با صرف دستیابی به بمب اتمي تأمين كنند ولي تفکر کودتاچیان در ايران، از سالها قبل بر همين پايه استوار بوده و هست كه مي توانند با ارعاب مردم داخل و جهانیان؛ به سیادت و آقایی دست پیدا کنند و از دیدگاه آنها چه چیزی مرعوب کننده تر از سلام هسته ای؟
حاکمیت نظام با فريب و تهييج مردم بي خبر، آنها را در ماجراجوئي هاي هسته اي خود همراه می كند و در نهايت به بمب اتمي دست پيدا كند و جهان را به تمكين یا رضایت وادار سازد. آنها به همين مسير ادامه مي دهند و نهایتا" ایران و ايرانيان را به پرتگاه مخوفی می کشانند که نه تنها غرور ملی نخواهند داشت، بلکه عزت ملی ایرانیان را هم دستخوش ماجراجوئی های خود خواهند کرد و از ايران مخروبه اي به مراتب بدتر از عراق بعد از صدام حسين برجاي خواهند گذاشت.
امروز برای بقای ملت و سرزمین مادري مان ایران، لازم است مردم دنیا را توجيه كنيم تا آنها صداي ما را پژواك بخشند. ملل جهان باید بدانند جنبش سبز بدنبال دستيابي به احترام جهاني بر اساس اصول مترقي است و این احترام را با ارعاب جهانیان و بمب اتمي نمی خواهد و در 100 درصد مسائل با حکومت دیکتاتوری و دولت كودتايي ایران اختلاف نظر دارد. مردم دنیا ممكن است ندانند معنای ضمنی نامه نگاری میرحسین موسوی (رئيس جمهوري منتخب ملت) با آیت الله منتظری (نماد مرجعيت پاك ديني) چيست؟ شايد ندانند جنبش سبز بدنبال قرائت اصيل ديني فارغ از حكومت داري است. شايد ندانند معناي مورد نظر سران جنبش سبز از مفاهیم مذهبی یا سیاسی و حتی اقتصادی و فرهنگی، هيچ سنخيتي با مراد و مقصود حکومت طالبانی آقاي خامنه اي و جنتي و احمدی نژاد ندارد. باید با وضوح به آنها فهماند بین جنبش سبز و نظام تحت رهبری آقای خامنه ای چه دره عمیقی از فهم عمومی و مواضع سیاسی وجود دارد. باید برای مردم و دولتهای ناآگاه توصیف کرد بین دولت سبزی که میرحسین موسوی در نظر داشت با دولت ناپاک و متجاوزاحمدی نژاد چه تفاوتهای فاحشی هست؟ و مردم خواهان تغییر، بدنبال تغییر در تصویری بودند و هستند که دنیا از ایران در ذهن داشت و به اشتباه احمدی نژاد را نماد جامعه ایرانیان می پنداشت. چه در زمینه حقوق بشر، یا انرژی اتمی و ماجراجویی های منطقه ای که هر کدام سرفصل های مهمی هستند و جاي توضيح دارند. باید موضع روشن جنبش سبز را در خصوص همه این مسائل وضوح بخشیم تا مردم دنيا دچار سوء برداشت نشوند. هرگونه «تعلل کردن» ما در روشن کردن نقاط اختلافمان با حکومت کودتایی ایران، تعلل پرخطری است و فقط به بدفهمی دنیا دامن می زند و اتفاقا" حکومت کودتایی ایران سعی دارد درها بر همان پاشنه یعنی «سوء تفاهم بین المللی» بچرخند تا او زمان کافی برای دستیابی به بمب اتمی را پیدا کند و ديگر با بمب و تهديد و ارعاب جهانیان حكومت كند. درست مثل حکومت قذافی در لیبی. این سوء تفاهم که حکومت ایران مدعی است «مردم ایران انرژی هسته ای را برای احیای غرور ملی خود می خواهند» و پشتیبان حکومت برای دستیابی به بمب اتمی هستند، سوء تفاهم خطرناكي براي تمام ايرانیان است كه بايد به بهترين شكلي پادزهر آن را تهيه كنيم و نگذاريم جنبش سبز را در لكنت یا سانسور رسانه اي فعلي، به دام چنين سوء تفاهمي بكشانند. لازم است در جنبش سبز چه در بدنه داخلی و چه در سطوح خارجی به روشنگری بیشتری دست بزنیم. در شعارها، نوشته ها و بیانیه های خود بر این حقیقت تأکید کنیم که جنبش سبز درباره مقوله انرژی اتمی دقیقا" دیدگاهی صلح آميز، قانونمند و هنجارپذير دارد و ابدا" اجازه ماجراجوئي اتمي به سران رژيم كودتايي را نخواهد داد. تدقیق و ظریف کاری در این مقوله بسیار حیاتی است. باید نظرمان را واضح و بی تکلف بگوییم که جنبش سبز بدنبال احیای حق حاکمیت رأی مردم است و عموم مردم ایران، از اساس مخالف دستیابی به بمب اتمی و ماجراجوئی در عراق و فلسطین و لبنان هستند. در این صورت می توان و باید، سمت و سوی تحریم ها و تهديدهای بین المللی را از مردم دربند ایران به سوی حاکمان نامشروع بگردانیم. می توان و باید از فجایع انسانی بعدی جلوگیری کرد وگرنه اين اقليت نامشروع، همزمان با نابودي خويش، كشور را به ورطه نابودي خواهند كشاند.
بايد اين حقيقت بزرگ را به باور جهانيان برسانيم كه ملت ایران از جنگ بیزار است و تسلیحات هسته ای و بمب اتمی نمی خواهد، بلکه بدنبال آزادي، عدالت ، دموکراسی و صلح جهاني و حق انتخاب نوع زيستن خويش است. در عين حال كه خواهان استقلال و حفظ تماميت ارضي سرزمين خود هستيم و اجازه تجاوز دشمن خارجي را نمي دهيم، اما عجالتا" بدنبال نجات كشورمان از چنگال اين اقليت متجاوز و کودتاچیان غاصب هستيم كه كشور را به قهقرا مي برند. این پیام را باید با وضوح و تکرار به گوش مردم سایر کشورها برسانيم که اگر در ایران، مردم و رأي ملت حاکم نباشند، تضمینی برای هنجارشکنی غاصبان حکومتی فعلی نیست، که ايرانيان با رژیم کودتایی تفاوت اساسی دارند و متمدن ترين ملل جهانند و هیچ خطری از سوی مردم ایران (نه حکومت کودتاچی کنونی) ساير مردم جهان را تهدید نخواهد کرد. این گوشه ای از کار ماست. اینکه تصوير ايرانيان را در ذهن جهان تصحيح كنيم و بگوييم تنها همین اقلیت کودتاچی است که بعد از سرکوب جنبش حق طلبانه مردم ایران، به سرعت به دنبال ساختن بمب هسته ای است و از حالا چنگ و دندانش را به کشورهای دیگر نشان می دهد. جنبش سبز در صد و شش روز اخير اين تصوير نادرست را از ذهن بسياري از ملل جهان زدوده و اين حاصل تلاش همه كوشندگان اين جنبش ملي بوده است. اما هنوز به نو به نو کردن اين روشنگريها و تداوم تصحيح چهره ايرانيان نيازمنديم.
واقعیت این است که امروز امنیت ایران زمین به خطر افتاده و تیغ زهرآلود، به دست گروهی زنگی مست افتاده است. کودتاچیان در مراکز پنهان که هفته قبل یکی از آنها افشا شد، مشغول ساختن تجهیزاتی هستند که بر خلاف قوانین بین المللی و صرفا" براي دستیابی به تسليحات اتمي برپا شده اند و اگر مسئولانه در ميدان نباشيم، عاقبتی شوم از تحریم گرفته تا جنگ را بر ایران تحمیل خواهند کرد. نباید و نمی توانیم گوشه ای بنشینیم و این فاجعه عظیم را تماشا کنیم. باید مراقب باشیم احمدی نژاد و حکومت نامشروع فعلی، دارند آتشی می افروزند که ممکن است هیزم آن ملت ایران و این سرزمین استبداد زده باشد. با هر وسیله ای، با هر رسانه ای، باید حساب ملت صلح دوست ایران را از جریان خشونت طلب حاکم جدا کنیم. بخصوص تکیه بر این حقیقت که «ما بمب اتمی نمی خواهیم» و جنبش سبز خواهان اصول انسانی مانند صلح، برابری ، آزادی و عدالت است اهمیت اساسی دارد.
تردید نکنیم که حکومت نامشروع ایران در حال سقوط و نابودی است و دیکتاتورهایی مثل صدام و خامنه ای به هنگام سرنگونی و سقوط خود، کشور را هم به ورطه تباهی و نابودي می کشند. مراقب باشیم این حاکمان زبون در حال گریختن از این سرزمین دیرین، کشور عزیزمان را به آتش جنگ و تباهی و نیستی نکشانند و مام وطن را نابود نکنند. این مسئولیت سنگین همه ما در این برهه زمانی است. لازم است هر کجا که هستیم و با هر وسیله ای که در اختیار داریم، مسئولیت خود را به انجام برسانیم. یاحق!این قفل بدست مردم باز می شود...
ديشب باد سرد نگذاشت صدايم به وضوح به مخاطبان برنامه تفسيرخبر صداي آمريكا برسد. سه نكته كوتاه گفتم كه يكي درباره افشاي سايت جديد غني سازي اورانيوم بود. اعتراف ایران به داشتن این سایت در اين شرايط كه پل بروكلين نيويورك در اقدامي بي سابقه سبزپوش شده و احمدی نژاد با سیاه ترین استقبال(!) تاریخ و سخت ترین سئوالات رسانه ها مواجه شده، .شاید برای منحرف كردن اذهان و افكار عمومي جهاني از سرکوبها و جنایات داخلی صورت گرفته باشد. اما فرقي نمي كند. صداي حقانيت ملت ايران كه زير بار فشارهاي اين دستگاه سلطاني له مي شوند، دير يا زود به مردم جهان رسيده و مي رسد. همانطور كه انتظاري از مجلس خبرگان براي مؤاخذه جنایات رهبر نداريم، انتظاري هم از خارجي ها براي تحت فشار گذاشتن رژيم ايران نداريم. قفلي كه بر سرنوشت ما و ایرانیان سراسر جهان بسته شده، نه بدست خبرگان بي خاصيت و بی اثر باز مي شود و نه بدست دولتهاي خارجي كه بدرستي به فكر امنيت ملتهاي خود و بمب اتمي ايران هستند. اين قفل فروبسته بايد با همت خودمان باز شود و مي شود. اين نظام از پاي بست دچار خوردگي و استيصال شده و اگر همت كنيم، بيشتر از آنچه تا حالا كرده ايم، ساقط خواهد شد. از حالا بايد به فكر باشيم نتيجه اين تلاشهاي بي شائبه و سختي ها، به يك چيز و فقط به يك چيز ختم شود: آزادي و حق انتخاب مردم. و بشارت بزرگ اینکه قفل را زیر باران باز خواهیم کرد.
انقلاب سبز، بارانی است...
برخلاف انقلابهاي خونين ديگر، انقلاب سبز چنان اتفاق مي افتد كه نمونه سمبليكش را در جاده ها مي توان ديد.از شعارنوشتن روي ديوارها در شهرهاي كوچك بشارت مي دهم كه مأموران وحشتزده با سطل رنگ، از پس پاك كردنشان بر نمي آيند. در جاده ها هم انقلاب سمبليك نور و V در جريان است. در آخرين روزهاي فصل سفر و تعطيلات، و حتي همين پريروز در جاده هاي عباس آباد و مرزن آباد و جاده چالوس، مردم براي ماشينهاي روبرويي علامت V نشان مي دادند و چراغ مي زدند. وقتي چراغ زدن و V نشان دادن مردم به يكديگر شروع مي شود، ماشينهاي عقبي و جلويي به اين علامت سبز مي پيوندند و ناگهان كارواني از ماشينهاي شاد شكل مي گيرد. حالا در جاده ها مردم، يك شاخه سبز درخت، تكه اي پارچه و حوله سبز رنگ و حتي ظروف سبز رنگ را از پنجره ماشين بيرون مي گيرند و به ماشينهاي مقابل نشان مي دهند و آنها هم پاسخ مشابهي مي دهند. پيروزي جنبش سبز به همين آرامي اتفاق مي افتد و انقلاب سبز به زودي همه گير خواهد شد و همه به سيل اين جمعيت صفاجو و صلح دوست و حق طلب ملحق مي شوند. جنبش سبز مسالمت آميز و آرام و متمدنانه و با همين شيوه هاي كاملا" مدني دارد جلو مي رود و روز به روز پوست مي اندازد و تازه تر مي شود. روز به روز خشونت كودتاچيان و مظلوميت قربانيان دارد به سود جنبش سبز و نهادينه شدن نفرت مردم از ولايت نظامي فقيه منتهي مي شود.اما مردم اين نفرت را با كينه و خشونت نمايش نمي دهند. مردم ما دشمن را با سبزي و ملايمت خود ديوانه كرده اند و عصبيت آقاي خامنه اي و جنتي و فرمانده سپاه و چنگ و دنداني كه نشان مي دهند، بابت همين ملايمت بي نظير ملت است. انقلاب سبز مثل باران است. گاهی رگباری است، گاهی نرم است. اما هرجور که ببارد؛ خیلی زود سیاهی را از ایران عزیزمان خواهد شست.
پنجشنبه يك دختربچه و پدرش در ترافيك جاده چالوس، صدها ماشين روبرويي را به واكنش مثبت ناگزير كردند و به تنهايي كارواني از سبزها به راه انداختند. آن دو آنقدر براي سه نفر مأمور نيروي انتظامي كه كنار جاده ايستاده بودند علامت V نشان دادند تا آنها مجبور شدند دو انگشت خود را بالا ببرند و جواب بدهند:V! و باز كنسرتي از بوق و نورباراني از چراغهاي ماشينهاي عقبي و روبرويي برپا شد. به همين سادگي!
شما برای رهایی چه كرده ايد؟ آيا قدم هايي براي آزادی و سقوط دیکتاتورهای خونریز برداشته ايد ؟ نكند جا بمانيد! بهرحال این کاخ فرو می ریزد؛ چه بهتر که با مشارکت ما فروریزد.
اين كاخ كه مي بيني؛ خواه از من و خواه از تو
جاويد نخواهد ماند، گاه از من و گاه از تو.
ياحق!
********************
ما ابزار تحقیر بتها هستیم! گرداننده اوست!
صد و سه چهار روز از کوچ اجباری اما سبز خانواده ما می گذرد. امشب هم به لطف خدا در صدوسومین روز مهاجرت سبزمان، در برنامه تفسیرخبر صدای آمریکا با شما خواهم بود.هفته قبل از کنار یک بستنی فروشی مصاحبه کردم و تا ساعت 12 شب بدنبال پیدا کردن جایی برای اقامت شبانه مان گشتیم. خصلت این مبارزه مخفی در همین است که لحظه ای از خطر دور نیستیم و فقط بودنمان، نوعی تحقیر دشمن و نوعی حمله است. در طول این مدت، سواد امنیتی خانواده بسیار بالا رفته و با انواع هشدارباش هایی که از دوستان ناشناس و دلسوز دریافت کرده و می کنیم، انواع روشهای ردیابی تلفن یا شنود خطوط خارجی و روشهای پلیسی را آموخته ایم و با خطری که هفته قبل از بیخ گوشمان گذشت و ناچار شدم با پای زخمی محل را ترک کنیم، «شش بار» از یک قدمی خطر مطلق گریخته ایم. با این همه، عجیب به عهد خدا با «مهاجرین» باور آورده ایم. خدای آزاده و صمیمی مان که ضد ولایت فقیه و شرک است. آن خدای حافظ، وعده داده اگر در راه درستی و حقیقت از خانه و کاشانه و شهرتان مهاجرت کنید، شما را کفایت خواهد کرد. کفایت یعنی اقناع، راضی و تأمین کردن! و این وعده خدای ما بدجور درست است! خدای ما در عمل به این وعده اش، اینقدر درست و دقیق است که آدم حسرت می خورد چرا زودتر پیله وابسنگی هایش را ندریده و چرا زودتر به مهاجرت تن نداده است؟ این وعده خدا هم برای تأمین معاش مهاجران درست است، هم در تأمین رضایت روحی بچه ها و هم در تأثیر کلام من بی اثر! آن خدا که دوست بزرگ و صمیمی ماست، همه اسباب آرامش را برای مایی که زیر چادر می خوابیم یا بظاهر دربدر هستیم مهیا کرده است. دردها و زخمها را خودش از سر ما می گذراند و بارها ما را تیمار کرده است. این را به خداوندم مدیون هستم که از لطفهایش بگویم. هرچند او به سخنان من کمترین احتیاجی ندارد، اما شایسته ترین است برای تکریم و تعظیم. وای بر آنها که چنین خدای ماه و باحالی را رها می کنند و بر خداهای زمینی متفرعن و مستکبری مثل آیت الله خامنه ای تعظیم می کنند. خدایان کوچک و حقیری که حتی بندگان سرسپرده اش، آنها را دوست ندارند و فقط وابسته به ثروتهای آن خدایان کوچک هستند که آنها را هم از تاراج یک ملت بی پناه بدست آورده اند!
امشب صدای این برادر کوچک شما، «ادامه تحقیر» تشکیلات و دستگاه عریض و طویل امنیتی و اطلاعاتی این نظام «ولایت سلطانی فقیه» است. من کمترین، فقط ابزار این تحقیر هستم و گرداننده این بازی تمسخر و تحقیر بتهای زمینی، همان خدایی است که صمیمی است، خودمانی است و می شود با زبان یک «شبان» با او عشق بازی کرد و دستک و پایکش را بوسید و تا ابد بنده حقیقتش بود. همان خدایی که چشمان ندا به او خیره شد و سهراب جوان را برای مصمم کرد در راه حق جان دهد. همان خدایی که حسرت را از دل پسرم زدوده و او لحظه ای از کنکور و از دست دادن دانشگاه و آینده اش، بیمناک نیست! خدایی که منشأ آرامش ماست، تسکین دردهای ماست و با اینکه شدیدا" بنده بدی برایش بوده و هستم، اما عجیب جوانمرد و مهربان است. بر آستانش سجده می کنم و به شیوه خودم، بندگی اش می کنم که او به راستی بزرگترین است.یاحق!
پی نوشت: از همدردی و دلسوزی شما عزیزان بی نهایت ممنونم و بازهم از عدم امکان پاسخگویی به پیامهای شما و ایمیلهای تان عذر می خواهم. و در پاسخ به کسانی که می خواهند از جزئیات سفرهای ما بیشتر بدانند، می گویم که تا در این سرزمین هستیم، جزئیات بیشتر فقط موجب خطرات بیشتر برای ما خواهد بود. اما به محض احساس اطمینان، خاطرات این تحقیر صد و چند روزه را برایتان خواهم نوشت.
************************
جنبش سبز بمب اتمی نمی خواهد!
کودتاچیان بدنبال قدرت هسته ای هستند!
تصویری که از تحولات داخل کشورمان در ذهن دنیاست، دارد به مرور تصحیح و واقعی تر می شود. این کار مهمترین وظیفه ماست که در هر جایی و از هر تریبونی که داریم، از شبکه های خانگی و فامیلی و اینترنت و وبلاگها و... این تصویر را دقیق تر و واقعی تر کنیم.اینکه میان جنبش سبز با حکومت ولایت نظامی/سلطانی فقیه، چه دره عمیقی از فهم و درک و عمل وجود دارد.اينكه جنبش سبز براي احياي ارزشهايي متولد شده كه ارزشهايي انساني اند و در بسياري جهات نسبتي با نظام كودتايي، خونريز و متجاوز فعلي ندارد.
سه ماه و ده روز قبل مردم دنیا تصور می کردند مسائل ایران، یک دعوای انتخاباتی و داخلی است و حداکثر اختلاف نظرهایی درباره نتایج انتخابات میان چند گروه در گرفته است. با کشتار معترضان بیگناه و دستگیر های گسترده فعالان و روزنامه نگاران و بلاگرهای ایرانی، کم کم مردم دنیا متوجه شدند این اتفاقات، نشانه های بالینی یک کودتای نظامی تمام عيار را دارد و دیگر اختلافات میان دو نامز انتخاباتی موسوی- احمدی نژاد نیست، بلکه منازعات اساسی تر و بر سر مسائل ريشه ای تري مثل حق انتخاب مردم، وحشي گري و تمامیت خواهی اقليت طرفدار نظام سلطانی فقيه و قرباني شدن جمهوريت و اسلاميت و ايران در پاي جماعتي كم شعور و خونريز است. حالا مردم دنیا با ادامه جنبش صد و پنج روزه ملت و بخصوص تظاهرات بی سابقه جنبش سبز در روز ایران (قدس سابق) با بخشهای تازه ای از واقعیتهاي جنبش سبز مواجه شده اند. این جنبش اولا" بسیار پردامنه است و کاملا" مردمی و همه گير است. ثانيا" جنبشي است بدنبال صلح، حق حاکمیت مردم و دوستی با جهانیان و اساسا" اهل جنگ طلبی و دشمني با كشورها نیست. جنبش سبز روسيه و چين را بدليل حمايت از كودتا و كشتارها محكوم كرد اما در عين حال بدنبال ماجراجوئی و جنگ در جهان نيست و با دخالت رژيم كودتايي در امور داخلي كشورهايي مثل لبنان و عراق و فلسطین مخالف است. جنبش سبز با تغییر نام «روز قدس» به «روز ایران» بر این حقیقت تأكيد كرد که وقتي ملت ايران حق راهپیمایی و حق طلبی ندارد و خود مورد تجاوز و غصب قرار دارد و نمی تواند حقوق اساسیش را مطالبه کند، طبیعتا" نمی تواند و نبايد وکیل و وصي ملتهاي دیگر شود و برای آزادی ملتهای دیگر (مثل فلسطینیان) و در اصل به سود ماجراجوئي ها و امتيازگيري هاي دولت ايران در تظاهرات روز قدس شركت کند! چرا كه گفته اند چراغی که به منزل رواست به مسجد حرام است.
جنبش سبز تريبون محدودي دارد و در داخل كشور دچار سانسور شدید رسانه اي است و در خارج نیاز به سخنگویانی دقیق و هماهنگ با حركت اصيل ملت دارد. با این همه اين جنبش بدليل اصالتي كه از توده هاي مردم گرفته، توانسته با سرعتی باورنکردنی حساب یک ملت پرشمار و متمدن را از اقلیت حاكم و دولت خونریز و متجاوز منصوب رهبري جدا کند. با اين حال هنوز هم خلأهایی هست که به زودی و به هر حال مرتفع می شوند. تا آن زمان باید هم در داخل و هم در خارج «تفاوتهای جنبش سبز» با حکومت کودتایی را دقیق نمایش دهيم و بازتعریف کنيم. نباید بگذاریم تعاریف کلی، باعث ايجاد سوء تفاهم و شباهت شكلي جنبش سبز با حکومت شود. اینجا لازم است ما بر روی نقاط اختلافمان با سران کودتاچی تمرکز کنیم و خط کشی های جنبش سبز با حکومت را در سرفصلهای مهمی مثل دموکراسی، حقوق بشر، انرژی اتمی و سیاست خارجی برجسته سازیم. وگرنه ممکن است ناخواسته در جنگ رواني كودتاچيان با افكار عمومي جهان قرار بگيريم و در يك سوء تفاهم بزرگ، جنبش سبز به عنوان ملت و سربازان این حکومت منزوی به شمار آید؛ در حالی که این حکومت کودتایی، هرگز برآیند انتخاب ملت صلح دوست و متمدن ايران نیست. ایرانیان مهاجر در خارج کشور هم كه با حضور بی سابقه در اعتراضات اخیر و همین حضور آرام اما فعال خود به مردم دنیا نشان داده اند خصلت این جنبش، تغيير مسالمت خواهانه و حق طلبي غير خشونت آميز است و جنبش سبز محصول یک دعوای داخلی بر سر موضوعاتی داخلی نیست، بلکه خواسته های عمومی و مطالبات معوقه ملت ایران در دل این جنبش جای گرفته اند. با اين همه هنوز هم به روشنگری بیشتر و جداسازي حساب جنبش ملي سبز با حكومت غير مردمي آقاي خامنه اي و احمدي نژاد نیاز داريم.هرچه مسئوليت گروههاي سياسي و سران و شخصيتها در جنبش سبز بالاتر مي رود، مسئوليت آنها براي اين روشنگري و خالص سازي مواضع سبزها بيشتر و بيشتر مي شود.
مردم دنیا باید بدانند حكومت ايران در پي احياي غرور ملي ايرانيان نيست و غرور ملي ايرانيان هم با دستیابی به بمب اتمي احياء نمي شود. دنيا بايد مردم ایران را بشناسد كه بر خلاف آن عده قليلي مي انديشند كه غالبا" در تصاوير تلويزيوني حكومتي به عنوان ملت ايران نمايش داده مي شوند و شعار جنگ و مرگ سر مي دهند. ملت ايران غرور ملی خود را با دستیابی به بمب اتمی يا انكار ملل ديگر و يا با جنگ و خونريزي مطالبه نمی کنند. اینها خواسته اقلیت غاصبی است که مانند انتخابات اخير، همه دستگاههای تبلیغاتی کشور را در اختیار گرفته اند و با نمایش اين خواسته جعلي، به عنوان خواست ملی ايرانيان به دروغگویی در داخل و خارج می پردازند. سالهاست با تكيه بر اعتبار يك ملت بزرگ، آدمهاي حقيری دارند مقاصد حقيرتر خود را پيش مي برند و جنبش سبز از دل اعتراضات فراگیر به اين خيانتهاي مدام سر بر آورده و مردم را به درجه اي از شعور و بلوغ سياسي رسانده كه ديگر حاضر نيستند مورد سوء استفاده آن اقليت قرار بگيرند. طرح عامه فریب آقای خامنه ای و دولت کودتایی اش این است که غرور ملی مردم ما را با اصرار بر شعار «انرژی هسته ای حق مسلم ماست» تهییج کنند. اما جنبش سبز غرور ملي ايرانيان را در ارزشهاي ديگري ديد كه مورد اقبال ميليونها يراني قرار دارند و آنها حقوق اوليه و اساسي تري هستند كه بدون آن حقوق مسلم، كرامت و غرور و احترامي براي ملت باقي نمي ماند. ارزشهايي به مراتب اصيل تر از قدرت هسته اي؛ ارزشهايي مثل حق طلبي، آزادگي ، صلح و برادري، حاكميت ملت بر سرنوشت خويش، برابري حقوق شهروندان و آزادي در انديشه و عمل. امروز مردم ايران بدرستي آگاه شده اند كه عاقبت ماجراجویی های هسته ای، هیچ غروری برای ایرانيان به دنبال نخواهد داشت. مردم به عینه دیدند که پایه و بنای این حکومت كودتايي بر دروغ و خيانتهایی استوار است که نمونه واضحش را در انتخابات و کودتا و اتفاقات بعد از آن دیدیم و ديديد. مردم ما غرور ملی خودرا از مسیر مورد نظر احمدی نژاد و خامنه ای و با دستیابی به بمب اتمی دنبال نمی کنند. حاکمان بدنبال غرور ملی از همین نوعی هستند که خودشان گرفتارش شده اند و اين غرور نیست، تفرعن و خودپرستی فرعونی است. غروری که به جای احترام، نفرت می زاید. به جای مناعت و سعه صدر، تنگ چشمی و جاه طلبی و خونریزی به بار می آورد. غرور ملی مورد نظر آقای خامنه ای، چیزی شبیه همین نخوت و غرور و استکباری است که خود ایشان بدان دچار است و نسبت به يك ملت بزرگ نشان مي دهد. غرور بيمارگونه اي كه هيچ چيز عظش بي پايان آن را سيراب نمي كند و عاقبتي جز هلاكت ندارد. برای بدست آوردن یا تصاحب یک چنین احساس غروری به عنوان بديل غرور ملي(!)، البته که حکومت باید بدنبال سلاح اتمی و قدرت نظامی باشد. زيرا پايگاهي در ميان مردم ندارد و مشروعيت خود را بايد از روسيه و چين و كوبا گدايي كند و براي بقاي خود بدنبال تسليحات اتمی برود.
مردم ایران اما از اینگونه غرورملی دلزده و خسته هستند. مهاجران ايراني بيشتر از ما نگاه تحقيرآميز مردم دنيا به چنين ملتي را تجربه كرده اند. كيست كه نداند هيچ ملتي به صرف دستيابي به بمب اتمی صاحب غرور و احترام بین المللی نشده که حکومت کودتایی ایران دومین آنها باشد؟ از پاكستان تا كره شمالي و چين و هند بگيريد تا روسيه و حتی آمريكا هيچكدام نتوانسته اند مشروعيت خود را با صرف دستیابی به بمب اتمي تأمين كنند ولي تفکر کودتاچیان در ايران، از سالها قبل بر همين پايه استوار بوده و هست كه مي توانند با ارعاب مردم داخل و جهانیان؛ به سیادت و آقایی دست پیدا کنند و از دیدگاه آنها چه چیزی مرعوب کننده تر از سلام هسته ای؟
حاکمیت نظام با فريب و تهييج مردم بي خبر، آنها را در ماجراجوئي هاي هسته اي خود همراه می كند و در نهايت به بمب اتمي دست پيدا كند و جهان را به تمكين یا رضایت وادار سازد. آنها به همين مسير ادامه مي دهند و نهایتا" ایران و ايرانيان را به پرتگاه مخوفی می کشانند که نه تنها غرور ملی نخواهند داشت، بلکه عزت ملی ایرانیان را هم دستخوش ماجراجوئی های خود خواهند کرد و از ايران مخروبه اي به مراتب بدتر از عراق بعد از صدام حسين برجاي خواهند گذاشت.
امروز برای بقای ملت و سرزمین مادري مان ایران، لازم است مردم دنیا را توجيه كنيم تا آنها صداي ما را پژواك بخشند. ملل جهان باید بدانند جنبش سبز بدنبال دستيابي به احترام جهاني بر اساس اصول مترقي است و این احترام را با ارعاب جهانیان و بمب اتمي نمی خواهد و در 100 درصد مسائل با حکومت دیکتاتوری و دولت كودتايي ایران اختلاف نظر دارد. مردم دنیا ممكن است ندانند معنای ضمنی نامه نگاری میرحسین موسوی (رئيس جمهوري منتخب ملت) با آیت الله منتظری (نماد مرجعيت پاك ديني) چيست؟ شايد ندانند جنبش سبز بدنبال قرائت اصيل ديني فارغ از حكومت داري است. شايد ندانند معناي مورد نظر سران جنبش سبز از مفاهیم مذهبی یا سیاسی و حتی اقتصادی و فرهنگی، هيچ سنخيتي با مراد و مقصود حکومت طالبانی آقاي خامنه اي و جنتي و احمدی نژاد ندارد. باید با وضوح به آنها فهماند بین جنبش سبز و نظام تحت رهبری آقای خامنه ای چه دره عمیقی از فهم عمومی و مواضع سیاسی وجود دارد. باید برای مردم و دولتهای ناآگاه توصیف کرد بین دولت سبزی که میرحسین موسوی در نظر داشت با دولت ناپاک و متجاوزاحمدی نژاد چه تفاوتهای فاحشی هست؟ و مردم خواهان تغییر، بدنبال تغییر در تصویری بودند و هستند که دنیا از ایران در ذهن داشت و به اشتباه احمدی نژاد را نماد جامعه ایرانیان می پنداشت. چه در زمینه حقوق بشر، یا انرژی اتمی و ماجراجویی های منطقه ای که هر کدام سرفصل های مهمی هستند و جاي توضيح دارند. باید موضع روشن جنبش سبز را در خصوص همه این مسائل وضوح بخشیم تا مردم دنيا دچار سوء برداشت نشوند. هرگونه «تعلل کردن» ما در روشن کردن نقاط اختلافمان با حکومت کودتایی ایران، تعلل پرخطری است و فقط به بدفهمی دنیا دامن می زند و اتفاقا" حکومت کودتایی ایران سعی دارد درها بر همان پاشنه یعنی «سوء تفاهم بین المللی» بچرخند تا او زمان کافی برای دستیابی به بمب اتمی را پیدا کند و ديگر با بمب و تهديد و ارعاب جهانیان حكومت كند. درست مثل حکومت قذافی در لیبی. این سوء تفاهم که حکومت ایران مدعی است «مردم ایران انرژی هسته ای را برای احیای غرور ملی خود می خواهند» و پشتیبان حکومت برای دستیابی به بمب اتمی هستند، سوء تفاهم خطرناكي براي تمام ايرانیان است كه بايد به بهترين شكلي پادزهر آن را تهيه كنيم و نگذاريم جنبش سبز را در لكنت یا سانسور رسانه اي فعلي، به دام چنين سوء تفاهمي بكشانند. لازم است در جنبش سبز چه در بدنه داخلی و چه در سطوح خارجی به روشنگری بیشتری دست بزنیم. در شعارها، نوشته ها و بیانیه های خود بر این حقیقت تأکید کنیم که جنبش سبز درباره مقوله انرژی اتمی دقیقا" دیدگاهی صلح آميز، قانونمند و هنجارپذير دارد و ابدا" اجازه ماجراجوئي اتمي به سران رژيم كودتايي را نخواهد داد. تدقیق و ظریف کاری در این مقوله بسیار حیاتی است. باید نظرمان را واضح و بی تکلف بگوییم که جنبش سبز بدنبال احیای حق حاکمیت رأی مردم است و عموم مردم ایران، از اساس مخالف دستیابی به بمب اتمی و ماجراجوئی در عراق و فلسطین و لبنان هستند. در این صورت می توان و باید، سمت و سوی تحریم ها و تهديدهای بین المللی را از مردم دربند ایران به سوی حاکمان نامشروع بگردانیم. می توان و باید از فجایع انسانی بعدی جلوگیری کرد وگرنه اين اقليت نامشروع، همزمان با نابودي خويش، كشور را به ورطه نابودي خواهند كشاند.
بايد اين حقيقت بزرگ را به باور جهانيان برسانيم كه ملت ایران از جنگ بیزار است و تسلیحات هسته ای و بمب اتمی نمی خواهد، بلکه بدنبال آزادي، عدالت ، دموکراسی و صلح جهاني و حق انتخاب نوع زيستن خويش است. در عين حال كه خواهان استقلال و حفظ تماميت ارضي سرزمين خود هستيم و اجازه تجاوز دشمن خارجي را نمي دهيم، اما عجالتا" بدنبال نجات كشورمان از چنگال اين اقليت متجاوز و کودتاچیان غاصب هستيم كه كشور را به قهقرا مي برند. این پیام را باید با وضوح و تکرار به گوش مردم سایر کشورها برسانيم که اگر در ایران، مردم و رأي ملت حاکم نباشند، تضمینی برای هنجارشکنی غاصبان حکومتی فعلی نیست، که ايرانيان با رژیم کودتایی تفاوت اساسی دارند و متمدن ترين ملل جهانند و هیچ خطری از سوی مردم ایران (نه حکومت کودتاچی کنونی) ساير مردم جهان را تهدید نخواهد کرد. این گوشه ای از کار ماست. اینکه تصوير ايرانيان را در ذهن جهان تصحيح كنيم و بگوييم تنها همین اقلیت کودتاچی است که بعد از سرکوب جنبش حق طلبانه مردم ایران، به سرعت به دنبال ساختن بمب هسته ای است و از حالا چنگ و دندانش را به کشورهای دیگر نشان می دهد. جنبش سبز در صد و شش روز اخير اين تصوير نادرست را از ذهن بسياري از ملل جهان زدوده و اين حاصل تلاش همه كوشندگان اين جنبش ملي بوده است. اما هنوز به نو به نو کردن اين روشنگريها و تداوم تصحيح چهره ايرانيان نيازمنديم.
واقعیت این است که امروز امنیت ایران زمین به خطر افتاده و تیغ زهرآلود، به دست گروهی زنگی مست افتاده است. کودتاچیان در مراکز پنهان که هفته قبل یکی از آنها افشا شد، مشغول ساختن تجهیزاتی هستند که بر خلاف قوانین بین المللی و صرفا" براي دستیابی به تسليحات اتمي برپا شده اند و اگر مسئولانه در ميدان نباشيم، عاقبتی شوم از تحریم گرفته تا جنگ را بر ایران تحمیل خواهند کرد. نباید و نمی توانیم گوشه ای بنشینیم و این فاجعه عظیم را تماشا کنیم. باید مراقب باشیم احمدی نژاد و حکومت نامشروع فعلی، دارند آتشی می افروزند که ممکن است هیزم آن ملت ایران و این سرزمین استبداد زده باشد. با هر وسیله ای، با هر رسانه ای، باید حساب ملت صلح دوست ایران را از جریان خشونت طلب حاکم جدا کنیم. بخصوص تکیه بر این حقیقت که «ما بمب اتمی نمی خواهیم» و جنبش سبز خواهان اصول انسانی مانند صلح، برابری ، آزادی و عدالت است اهمیت اساسی دارد.
تردید نکنیم که حکومت نامشروع ایران در حال سقوط و نابودی است و دیکتاتورهایی مثل صدام و خامنه ای به هنگام سرنگونی و سقوط خود، کشور را هم به ورطه تباهی و نابودي می کشند. مراقب باشیم این حاکمان زبون در حال گریختن از این سرزمین دیرین، کشور عزیزمان را به آتش جنگ و تباهی و نیستی نکشانند و مام وطن را نابود نکنند. این مسئولیت سنگین همه ما در این برهه زمانی است. لازم است هر کجا که هستیم و با هر وسیله ای که در اختیار داریم، مسئولیت خود را به انجام برسانیم. یاحق!
*********************************
این قفل بدست مردم باز می شود...
ديشب باد سرد نگذاشت صدايم به وضوح به مخاطبان برنامه تفسيرخبر صداي آمريكا برسد. سه نكته كوتاه گفتم كه يكي درباره افشاي سايت جديد غني سازي اورانيوم بود. اعتراف ایران به داشتن این سایت در اين شرايط كه پل بروكلين نيويورك در اقدامي بي سابقه سبزپوش شده و احمدی نژاد با سیاه ترین استقبال(!) تاریخ و سخت ترین سئوالات رسانه ها مواجه شده، .شاید برای منحرف كردن اذهان و افكار عمومي جهاني از سرکوبها و جنایات داخلی صورت گرفته باشد. اما فرقي نمي كند. صداي حقانيت ملت ايران كه زير بار فشارهاي اين دستگاه سلطاني له مي شوند، دير يا زود به مردم جهان رسيده و مي رسد. همانطور كه انتظاري از مجلس خبرگان براي مؤاخذه جنایات رهبر نداريم، انتظاري هم از خارجي ها براي تحت فشار گذاشتن رژيم ايران نداريم. قفلي كه بر سرنوشت ما و ایرانیان سراسر جهان بسته شده، نه بدست خبرگان بي خاصيت و بی اثر باز مي شود و نه بدست دولتهاي خارجي كه بدرستي به فكر امنيت ملتهاي خود و بمب اتمي ايران هستند. اين قفل فروبسته بايد با همت خودمان باز شود و مي شود. اين نظام از پاي بست دچار خوردگي و استيصال شده و اگر همت كنيم، بيشتر از آنچه تا حالا كرده ايم، ساقط خواهد شد. از حالا بايد به فكر باشيم نتيجه اين تلاشهاي بي شائبه و سختي ها، به يك چيز و فقط به يك چيز ختم شود: آزادي و حق انتخاب مردم. و بشارت بزرگ اینکه قفل را زیر باران باز خواهیم کرد.
انقلاب سبز، بارانی است...
برخلاف انقلابهاي خونين ديگر، انقلاب سبز چنان اتفاق مي افتد كه نمونه سمبليكش را در جاده ها مي توان ديد.از شعارنوشتن روي ديوارها در شهرهاي كوچك بشارت مي دهم كه مأموران وحشتزده با سطل رنگ، از پس پاك كردنشان بر نمي آيند. در جاده ها هم انقلاب سمبليك نور و V در جريان است. در آخرين روزهاي فصل سفر و تعطيلات، و حتي همين پريروز در جاده هاي عباس آباد و مرزن آباد و جاده چالوس، مردم براي ماشينهاي روبرويي علامت V نشان مي دادند و چراغ مي زدند. وقتي چراغ زدن و V نشان دادن مردم به يكديگر شروع مي شود، ماشينهاي عقبي و جلويي به اين علامت سبز مي پيوندند و ناگهان كارواني از ماشينهاي شاد شكل مي گيرد. حالا در جاده ها مردم، يك شاخه سبز درخت، تكه اي پارچه و حوله سبز رنگ و حتي ظروف سبز رنگ را از پنجره ماشين بيرون مي گيرند و به ماشينهاي مقابل نشان مي دهند و آنها هم پاسخ مشابهي مي دهند. پيروزي جنبش سبز به همين آرامي اتفاق مي افتد و انقلاب سبز به زودي همه گير خواهد شد و همه به سيل اين جمعيت صفاجو و صلح دوست و حق طلب ملحق مي شوند. جنبش سبز مسالمت آميز و آرام و متمدنانه و با همين شيوه هاي كاملا" مدني دارد جلو مي رود و روز به روز پوست مي اندازد و تازه تر مي شود. روز به روز خشونت كودتاچيان و مظلوميت قربانيان دارد به سود جنبش سبز و نهادينه شدن نفرت مردم از ولايت نظامي فقيه منتهي مي شود.اما مردم اين نفرت را با كينه و خشونت نمايش نمي دهند. مردم ما دشمن را با سبزي و ملايمت خود ديوانه كرده اند و عصبيت آقاي خامنه اي و جنتي و فرمانده سپاه و چنگ و دنداني كه نشان مي دهند، بابت همين ملايمت بي نظير ملت است. انقلاب سبز مثل باران است. گاهی رگباری است، گاهی نرم است. اما هرجور که ببارد؛ خیلی زود سیاهی را از ایران عزیزمان خواهد شست.
پنجشنبه يك دختربچه و پدرش در ترافيك جاده چالوس، صدها ماشين روبرويي را به واكنش مثبت ناگزير كردند و به تنهايي كارواني از سبزها به راه انداختند. آن دو آنقدر براي سه نفر مأمور نيروي انتظامي كه كنار جاده ايستاده بودند علامت V نشان دادند تا آنها مجبور شدند دو انگشت خود را بالا ببرند و جواب بدهند:V! و باز كنسرتي از بوق و نورباراني از چراغهاي ماشينهاي عقبي و روبرويي برپا شد. به همين سادگي!
شما برای رهایی چه كرده ايد؟ آيا قدم هايي براي آزادی و سقوط دیکتاتورهای خونریز برداشته ايد ؟ نكند جا بمانيد! بهرحال این کاخ فرو می ریزد؛ چه بهتر که با مشارکت ما فروریزد.
اين كاخ كه مي بيني؛ خواه از من و خواه از تو
جاويد نخواهد ماند، گاه از من و گاه از تو.
ياحق!
*****************************************
ما ابزار تحقیر بتها هستیم! گرداننده اوست!
صد و سه چهار روز از کوچ اجباری اما سبز خانواده ما می گذرد. امشب هم به لطف خدا در صدوسومین روز مهاجرت سبزمان، در برنامه تفسیرخبر صدای آمریکا با شما خواهم بود.هفته قبل از کنار یک بستنی فروشی مصاحبه کردم و تا ساعت 12 شب بدنبال پیدا کردن جایی برای اقامت شبانه مان گشتیم. خصلت این مبارزه مخفی در همین است که لحظه ای از خطر دور نیستیم و فقط بودنمان، نوعی تحقیر دشمن و نوعی حمله است. در طول این مدت، سواد امنیتی خانواده بسیار بالا رفته و با انواع هشدارباش هایی که از دوستان ناشناس و دلسوز دریافت کرده و می کنیم، انواع روشهای ردیابی تلفن یا شنود خطوط خارجی و روشهای پلیسی را آموخته ایم و با خطری که هفته قبل از بیخ گوشمان گذشت و ناچار شدم با پای زخمی محل را ترک کنیم، «شش بار» از یک قدمی خطر مطلق گریخته ایم. با این همه، عجیب به عهد خدا با «مهاجرین» باور آورده ایم. خدای آزاده و صمیمی مان که ضد ولایت فقیه و شرک است. آن خدای حافظ، وعده داده اگر در راه درستی و حقیقت از خانه و کاشانه و شهرتان مهاجرت کنید، شما را کفایت خواهد کرد. کفایت یعنی اقناع، راضی و تأمین کردن! و این وعده خدای ما بدجور درست است! خدای ما در عمل به این وعده اش، اینقدر درست و دقیق است که آدم حسرت می خورد چرا زودتر پیله وابسنگی هایش را ندریده و چرا زودتر به مهاجرت تن نداده است؟ این وعده خدا هم برای تأمین معاش مهاجران درست است، هم در تأمین رضایت روحی بچه ها و هم در تأثیر کلام من بی اثر! آن خدا که دوست بزرگ و صمیمی ماست، همه اسباب آرامش را برای مایی که زیر چادر می خوابیم یا بظاهر دربدر هستیم مهیا کرده است. دردها و زخمها را خودش از سر ما می گذراند و بارها ما را تیمار کرده است. این را به خداوندم مدیون هستم که از لطفهایش بگویم. هرچند او به سخنان من کمترین احتیاجی ندارد، اما شایسته ترین است برای تکریم و تعظیم. وای بر آنها که چنین خدای ماه و باحالی را رها می کنند و بر خداهای زمینی متفرعن و مستکبری مثل آیت الله خامنه ای تعظیم می کنند. خدایان کوچک و حقیری که حتی بندگان سرسپرده اش، آنها را دوست ندارند و فقط وابسته به ثروتهای آن خدایان کوچک هستند که آنها را هم از تاراج یک ملت بی پناه بدست آورده اند!
امشب صدای این برادر کوچک شما، «ادامه تحقیر» تشکیلات و دستگاه عریض و طویل امنیتی و اطلاعاتی این نظام «ولایت سلطانی فقیه» است. من کمترین، فقط ابزار این تحقیر هستم و گرداننده این بازی تمسخر و تحقیر بتهای زمینی، همان خدایی است که صمیمی است، خودمانی است و می شود با زبان یک «شبان» با او عشق بازی کرد و دستک و پایکش را بوسید و تا ابد بنده حقیقتش بود. همان خدایی که چشمان ندا به او خیره شد و سهراب جوان را برای مصمم کرد در راه حق جان دهد. همان خدایی که حسرت را از دل پسرم زدوده و او لحظه ای از کنکور و از دست دادن دانشگاه و آینده اش، بیمناک نیست! خدایی که منشأ آرامش ماست، تسکین دردهای ماست و با اینکه شدیدا" بنده بدی برایش بوده و هستم، اما عجیب جوانمرد و مهربان است. بر آستانش سجده می کنم و به شیوه خودم، بندگی اش می کنم که او به راستی بزرگترین است.یاحق!
پی نوشت: از همدردی و دلسوزی شما عزیزان بی نهایت ممنونم و بازهم از عدم امکان پاسخگویی به پیامهای شما و ایمیلهای تان عذر می خواهم. و در پاسخ به کسانی که می خواهند از جزئیات سفرهای ما بیشتر بدانند، می گویم که تا در این سرزمین هستیم، جزئیات بیشتر فقط موجب خطرات بیشتر برای ما خواهد بود. اما به محض احساس اطمینان، خاطرات این تحقیر صد و چند روزه را برایتان خواهم نوشت.
*********************************
*******************************************
به قديمي هايي كه هنوز معتقدند امام گفته حفظ نظام از اوجب واجبات است، بگوييد اين نظام ديگر هيچ نشاني از آن جمهوري اسلامي ندارد و برايشان شرح دهيد كه حالا «نظام»؛ يك ديكتاتوري فرعوني و نمرودي است كه علاجش فقط سقوط است و بس! چاره تمام آزمندان قدرت طلب كه كاخ رؤياهاي حقيرشان را بر جنازه مردم بنا كرده اند، از فرعون تا هيتلر و صدام سقوطي هولناك بوده و هست. هرگاه پاي"حرص عريان" و "طمع زننده" قدرتمنداني مثل صدام يا آقاي خامنه اي وسط مي آيد و هنگامي كه عطش امثال آنها براي تصاحب "قدرت فوق مطلقه" و "حكمراني خداگونه" از پرده بيرون مي افتد، هر انسان موحد و يكتاپرستي هوس كافري اين خدايان زميني را مي كند، آنچنان كه هوس كفرش در دل ملت ايران هم افتاده و عاقبت به خروش و طغيان بر آمده ايم! سالياني مي شد كه من هم مثل تويي كه خواننده اين سطرهائي، آرزو داشتم"بنده نافرمان" اين خداي خودخوانده مستكبر و متفرعن باشم! اما دست و پاي همه ما به زندگي نه، به توهم زندگي بند بود و خوف داشتيم كافريش دامان معاش نيم بند و سرنوشت خانواده بيگناهمان را بگيرد! آقاي خامنه اي، خداي ناعادل و جباري است و سربازانش هم گروگانگير و متجاوز و حقيرند! حتما" شنيده ايد كه ساعتي پس از صدور بيانيه مهم آيت الله العظمي منتظري خطاب به علماي اسلام، نوه هاي اين مرجع آزاده را به گروگان گرفته اند و موج دستگيري (گروگانگيري) اعضاي فعال يا غيرفعال خانواده سياسيون به راه افتاده ! اما حالا زمانه سكوت در برابر جباران نيست. آقاي خامنه اي خداي ناداني است زيرا نصيحت ناپذير است و حتي دوستان مشفق و دلسوزان و پايه گذاران جمهوري اسلامي را هم به جرم خيرخواهي براي آرمانهاي انقلاب و امام عقوبت مي كند، به زندان مي برد و حذف مي كند! او نادانترين كسي است كه داعيه خدايي كرده وگرنه دانسته و ندانسته عمر حكومت خود را كه ميراث همان انقلاب بود، با سركوب ياوران انقلاب ٥٧، يعني مردم كوچه و بازار كوتاه نمي كرد! سالها بود هرچقدر داعيه خداوندگاري و حرص قدرت طلبي در رفتار و گفتار آقاي خامنه اي بيشتر نمايان مي شد، وسوسه هاي شيطاني(!) امثال تو و من هم براي عصيان عليه اين خداي تازه بيشتر مي شد و از صميم قلب مي خواستيم اين افتخار زودتر نصيبمان شود كه "بنده طاغي و عصيانگر" اين خداوندگار خودخوانده باشيم. مي دانم كه ديگران هم بارها همين آرزو را داشته و هوس كرده اند كه به سوي اين خداي تازه "غزل كفر" بخوانند و بر تنديس اين شيطان مجسم خونريز، ريگي بياندازند و "رمي جمره"اش نصيبشان بشود! هنگامي كه تشنگي معظم له(!) را براي شنيدن تملق و چاپلوسي بندگانش مي بينيم،يا اداي جباريت مضحك او از جباريت و اقتدار الهي را مشاهده مي كنيم، آن هوس دوباره در من و شما زنده مي شود كه اين بت را بشكنيم و كفرش بگوئيم. مي دانم كه ما بي شماريم و اين بت شكني، احساسي شخصي نيست و آرزو و آمال همه ماست، چون همه ما از شرك بيزاريم و پرستش "خداي زميني" را شرك مي دانيم. اين آرزو يا طاعت و عبادت بت شكنانه را در ميان تيره هاي مختلف ايرانيان ميتوان ديد كه حالا دارند يك به يك عملي اش مي كنند؛ هر كس به زباني. ببينيد چه رقابت نيكي ميان نخبگان براي نوشتن نامه هاي سرگشوده و رسواساز به ساحت اين خداي تازه در گرفته است؟ از نوانديش ديني(دكتر سروش) تا شيعه سابقا" تندرو و ولايي(محمد نوري زاد)، هر كدام هوس رمي جمره داشته اند و اين عجب نيست. هوس «رمي جمره» و شكستن اين بت مجسم، در هر دلي كه يكبار به يگانگي و يكتايي خدا ايمان آورده است، جوانه مي زند و از دل بيرون نمي رود تا چاره اش كند! هوس كفر اين خداي تازه بسياري را راهي قبرستان كرده و بسياري را مقيم زندان! اما آنان مانند «ابراهيم در آتش» در جوار آرامش و لطف خداي يكتا نشسته اند و اين مائيم كه فريضه ابراهيمي خود را معطل گذاشته ايم و اگر با هم يكدل باشيم، شايد مهمان همين دنيا و زير سايه خداي يگانه زندگي كنيم و عزتمند بمانيم وگرنه ما را هم راهي مي كنند اين اشغالگران، سربازان شب. هوس انجام اين فريضه ابراهيمي، خانواده ما را نه به زندان و قبرستان، كه به آوارگي و خانه به دوشي و خطر كشاند و بسياري را به مهاجرت فرستاد، كه به رغم سختي هايش، رنجي شيرين دارند. در اين سفر دائمي كه شبيه حج در وطن است، گويا به مناسكي رفته ايم براي شكستن بت مجسم استكبار و شرك كه مسلط بر زندگي ما و شما شده است. ٩٤ روز است دستگاه امنيتي و اطلاعاتي اين خداي جبار را به سخره گرفته ايم و بت حقير «ارعاب» در اين بتكده را تحقير كرده ايم. در عجبم كه هنوز عده اي براي اداي سنت توحيد ابراهيمي، به مكه و صفا و مروه مي روند! در حالي كه "شرك زنده" اينجاست و ادعاي خدايي اش به آسمان بلند است! در عجبم كه برخي موحدان، اين بت را وا مي گذارند كه خون عزيزانمان را بريزد و براي اداي فريضه "رمي جمرات" و سنگباران شيطان، تخته سنگي در سرزمين عربستان را به نشانه شرك شيطان سنگباران مي كنند! فريضه ابراهيمي يك هوس گذرا و شخصي و انتزاعي نيست و نسيم اين خواسته الهي، روح بسياري از مردمان را هم نواخته و مصفايشان ساخته است. اينك "فصل بت شكني" فرارسيده و فرصت بي نظيري مهيا شده است. حالا در ميان "ابراهيميان" ملت بت شكن ايران آنقدر ابراهيم و هاجر و مرد و زن ميدان عمل هست،و آنقدر پتك و تيشه و تبر هست تا خداوند، آن "روزي دهنده بزرگ" به بندگان شايسته اش، به "ابراهيميان زمان"،سهمي و فرصتي براي بت شكني ببخشد. «روز ايران» يا جمعه سبز، فرصت مهياست تا ستم خداي خودخوانده را ريشه كن كنيم كه مي كنيم. شك نكنيد بارگاه پوشالي اين نظام غير الهي، چنان با دعاي سوخته دلان و نفرين بازماندگان از پاي بست سست شده، كه حتي فرياد منسجم ما آن را فرو مي ريزد. تبر ابراهيمي ما براي بت شكستن، لباس سبز ماست. پرچم ياحسين سبز ماست. اتحاد ماست. پرچمها و علم هاي سبز ايام محرم و عاشوراهاي ماست. سبزي حضور يكدل و محكم ماست.پس بت شكنان جا نمانيد، چشمان ندا هنوز به ما خيره است. و چشمان نداهاي مظلوم ديگر،...! فردا را به نام «روز ايران» ثبت كنيم! تا حق،يا حق!
****************************
تمام عمرش به معنی معجزه خندیده است. لابد یک شب که در تلویزیون در کنار بانویش که عاشقانه دوستش دارد و دختر پریچهرهاش به برنامه شعبدهبازیهای دیوید کاپرفیلد معروف نگاه میکرد زمانی که او برج و فیل و دیوار چین را غیب کرده بود. یا از فراز یکی از این دوقلوها پرواز کرده بود، به دختر و همسرش گفته بود اینها همه دوز و کلک است، تردستی است، چنین کارهایی غیرممکن است. مگر میشود دیوار چین را غیب کرد و یا از فراز دوقلوهای نیویورکی پائین پرید و سالم ماند. حالا امّا معجزه را باور دارد. اگر دیوید کاپرفیلد توانست، من چرا نتوانم. در آن هیاهو و فریاد و اشک، وحشت کسی متوجه خروج او از پنجره نشد. زیر پاهایش هره طبقه پنجاه و هفتم قرص و محکم به نظر میرسید. یک لحظه دست در جیب کرد و تلفن همراهش را بیرون آورد. اگر شماره یک را فشار میداد خیلی سریع با همسرش ارتباط برقرار میکرد. شماره یک را فشار داد. نیمهاش خیلی زود جواب داد عزیزم کجایی؟ میبینی چه قیامتی برپا شده؟ من که نصفه عمر شدم. سعی میکند بر اعصاب خود مسلط شود. انگار صدای نعره آتش و فریادهای همکارانش را نمیشنود. عزیزم، نگران مباش، از خطر جستهام... آه خدا را شکر، چقدر نگرانت بودم. صدای کودکی به گوش میرسد که در گوش او مثل نجوای نخستین «مزرعه توت فرهنگیها برای همیشه»ی جان لنون که خیلی دوستش دارد جاری میشود. بابا، بابا، کجایی؟ سعی میکند خونسردی خود را حفظ کند. عزیزم یادت هست که چند شب پیش دیوید کاپرفیلد را دیدیم که از فراز دوقلوها در منهاتن فرود آمد؟ دخترکش همراه با مادر میگوید بله بابا، یادم هست. بعد خطاب به همسرش میگوید عزیزم تلویزیون روشن است؟ بله عزیزم و الان داره آتش و دود و فریاد و پرواز سنگ و چوب و کاغذ رو نشون میده... نه، حالا دوربین روی آدمی که از پنجره بیرون آمده و روی هره طبقه زیرین ایستاده متوقف شده است.
عزیزم راست میگی؟ اون آدمه پیراهن سفید داره و کُت تنش نیست. خوب دقت کن، انگار داره با تلفن حرف میزنه! همسرش میگوید تو هم داری تلویزیون رو میبینی؟ آره خودشه، الان متوجه شدم، داره با تلفن حرف میزنه اما هرم آتش و دود مانع میشه که چهرهاش رو درست ببینم، بیچاره چه حالی داره. حتماً داره الان با زن و بچه و یا مادر و پدرش حرف میزنه...
پیراهن سپید تلاش میکند صدای اشک آلودش را صاف کند. عزیزم، خوب نگاه کن، الان برای تو و دخترک نازم دست تکان میدهم، هان دقت کن. حالا معجزه را باور دارم، دلم میخواهد تو و دخترمان این لحظه را به یاد داشته باشید. پرواز مرا به خاطر بسپارید... زن در حالت ناباوری و شوک، جلوتر میرود، و لحظهای بیاختیار چنگ به صورت میزند. دخترک عروسکش را سفت به بغل میفشارد و دامن مادرش را میگیرد. لحظهای که حالا هر زمان که زن چشم میبندد با اوست با پرواز مرد پیراهن سپید آغاز میشود. و همزمان دوقلوی اول فرو مینشیند، قارچی از دود و سنگ و چوب و گوشت انسان به آسمان میرود. صفحه تلویزیون سرشار از خاک و آتش است. چشمم میسوزد.
پانزده هزار کیلومتر آنسوتر، ریشوها بر سفره شام ملاعمر جمع شدهاند. اسامه در کنار ایمن و خالد و سلیمان فراز سفره نشستهاند و با دست لقمه میزنند. حبیب آشپز اسامه که همراه او از حجاز بیرون زد چندی در سودان بود و بعد به پاکستان و حالا افغانستان ره کشید، بریانیهای خوشمزهای درست میکند. اسامه مرتب به ساعتش نگاه میکند، بعد میگوید دستگاه تماشا را روشن کنند. سلیمان در آخرین سفرش به ایران از ژنرال محمد باقر ذوالقدر تقاضا کرده بود علاوه بر دستگاه دیالیز برای مجاهد کبیر اسامه بن لادن، یک دستگاه تلویزیون جنگی برایشان تهیه کند. تلویزیون توی چمدانی بزرگ جاسازی شده بود با آتن پشقابی 90 سانتی. خالد به تلویزیون ور میرود و سرانجام روی CNN متوقف میشود. گزارشگری دارد اوضاع بورس نیویورک را در بامداد 11 سپتامبر گزارش میکند. اسامه نگاهی به ایمن و ابوغیث میکند، ملاعمر خود را جمع و جور میکند و سرش را پائین میاندازد. نگاه به جعبه شیطانی از نظر او حرام اندر حرام است و اسامه چون این را میداند هرگز به او اصراری نکرده که در مشاهده اخبار تلویزیون که اغلب گویندگان زن کافر آن را اجرا میکنند، با او و یارانش همراه شود اما امروز با لحنی غریب میگوید شیخنا نرو، امروز باید پیروزی بزرگ ما را شاهد شوی... لحظهای بعد گوینده CNN با وحشت و حیرت حرف بورس و اوراق بهادار را قطع میکند، تصویری روی پرده ظاهر میشود و فریاد گوینده که آه خدای من باور نمیکنم چه دارد میشود؟ نخستین طیاره در بخش بالای یکی از دوقلوهای منهاتن به ساختمان میزند و بعد شعله است و دود و کباب شدن صدها انسان، اسامه و همراهانش با شادی فریاد میزنند، خدا را شکر، خدا را شکر، بعد یکدیگر را بغل میکنند، حالا ملاعمر هم به تصویر خیره شده و یک چشمی همه چیز را زیر نظر دارد... دوربین روی مرد پیراهن سپید که از پنجره آویزان شده متوقف میشود. ملاعمر زیر لب میگوید لابد یکی از جهودان است و تا دقایقی دیگر به درک واصل میشود. پیراهن سپیده تلفنش را از جیب در میآورد و تصویرش با تلفن همراه در هاله دود و آتش و پارههای کاغذ و چوب و سنگ پیش روی مجاهد اکبر اسامه و ملاعمر و یارانشان قرار دارد. ابوغیث میگوید لابد دارد الان به اربابانش در موساد گزارش میدهد. یک لحظه اسامه متوجه میشود پسر کوچک سه سالهاش وارد چادر شده و به تصویر مرد پیراهن سپید خیره شده است. دستش را میگیرد سلامت کو پسرم؟ پسرک با خجالت سلام میکند. زبانش میگیرد. اسامه میگوید عزیز پدر، محمد، نگاه کن الان یکی از جهودهای خائن و جنایتکار به درک واصل میشود. پیراهن سپیده دست تکان میدهد و بعد پرواز میکند. ایمن با صدای بلند میخندد و محمد پسر اسامه را با انگشت نشان میدهد. نگاه کنید، محمد هم برای جهوده دست تکان میدهد. چهره محمد را ترس و درد فرا گرفته است و همچنان دست تکان میدهد.
***
زهرا با سامیه دخترش، عماد و سمیرا پدر و مادر و همسرش در مسجد کوچک شرق نیویورک به یاد سامی همسرش که تصویر پروازش را با پیراهن سپید در پس ذهنش نگاه میکند، گرد آمدهاند. شیخ ابوسعید امام و خطیب مسجد با چهرهای گرفته جلو میآید و با صدائی پر از بغض میگوید جایش خالی است. نماز جمعه بیاو معنائی ندارد. او بود که با صدای خوشش اذان میگفت و مردم را به صلات دعوت میکرد. شکی ندارد او اکنون در جنت ابدی نزد پروردگار خویش است و برای شما دعا میکند. سامیه عروسکش را به بغل میفشارد و رو به زهرا مادرش میگوید؛ مامان، مگه نگفتی بابا پیش خداست، پس چرا اینجا نیست؟ مگه بابا نگفته بود اینجا خانه خداست؟!
* این یادداشت را از دفتر ایام آوردم که یادداشتهای روزانهام را در بر میگیرد. چند هفته بعد از فاجعه 11 سپتامبر وقتی از Grand Zero دیدن کردم، توی هتل این طرح را نوشتم و حالا در هشتمین سالروز جنایت پیروان اسلام ناب محمدی سلفی در این زاویه به چاپش میرسانم. این نکته را نیز یادآور شوم که 8 سال پیش وقتی میگفتم و مینوشتم دستان اهل ولایت فقیه در این جنایت آلوده است خیلیها لبخند میزدند که نفرت از رژیم طرف را به پرت و پلا گوئی کشانده، حتی در آمریکا نیز کسانی بر بیگناهی اهل ولایت فقیه رأی قاطع داده بودند. ضمن آنکه با غرور و سربلندی موج موج انسانهای زیبا را که شمع به دست در میدان محسنی در فردای فاجعه با مردم آمریکا همدردی میکردند (آن هم در زمانی که نیمی از جهان عرب و اسلام در شادی شیطانهای القاعده و طالبان شریک شده بودند) به آمریکائیها نشان میدادم و یادآور میشدم که فضای ایران از عشق و مهر و آزاداندیشی سرشار است. اما در بیغوله قدرت، هستند کسانی از تیره باقر ذوالقدر و حاج مرتضی و احمد آقای وحید که حالا عرش را از شادی سیر میکنند. اینها همانها هستند که در پایگاه هوائی سپاه در مشهد، بعضی از تروریستهای جوان 11 سپتامبر را میزبان شدند و آموزش دادند. 8 سال بعد در نیویورک پرونده 11 سپتامبر از نو گشوده شده است. حالا اعترافات خالد شیخ را دارند و گفتههای تنی از تروریستهای زندانی در گوانتانامو را، حقیقت زیر پرده نمیماند و سرانجام روسیاهی برای ذغالهای ذوب شده در ولایت سیدعلی خواهد ماند.
شنبه 13 تا دوشنبه 14 سپتامبر
آنشب در تهران چه گذشت؟
ساعت 9 شب سهشنبه بود که محسن تلفن زد. دوستی از نزدیکان میرحسین موسوی خبر داده بود که امشب قرار است موسوی و کروبی را بگیرند. در واقع از آغاز هفته با دنبال کردن مسیر رویدادها میشد فهمید که لغو مراسم احیا در مزار خمینی، جلوگیری از برگذاری وسیع یادروز درگذشت آیتالله طالقانی (و خصوصی کردن مجلس در مسجد هدایت با هدایت مهدی دوست دیر و دور سالهای نوجوانی و فرزند همدل و همراه پدر طالقانی و در خانه خانم اعظم طالقانی دختر آن مرحوم) منع برگذاری سالانه شهادت آیتالله قدوسی، ربودن چند ساعته فرزند آقای کرّوبی و سپس دستگیری دکتر علیرضا بهشتی و مرتضی الویری و... همگی نشانه تصمیم رژیم برای تنگتر کردن هر چه بیشتر حصار گرد رهبران جنبش سبز و جلوگیری از بهراه افتادن موج تظاهرات در روز قدس بود.
میدانستیم که دوشنبه شب جلسه نیمبند شورایعالی امنیت ملی بدون حضور حسن روحانی، که هنوز یکی از دو نماینده سیدعلی آقا در شوراست، به ریاست تحفه آرادان تشکیل شده است. جلسهای که در آن یک دستور کار وجود داشته به همراه چراغ سبزی از ارباب فقیه مبنی بر اینکه دستگیری رئوس فتنه از جانب مقام معظم رهبری بلامانع اعلام شده است. قرار میگذاریم با دو محسن (مخملباف و سازگارا) که همان موقع اطلاعیهای بیرون دهیم. دوازده و نیم شب اطلاعیه منتشر میشود. بازتاب وسیعی دارد، خدا پدر خالق فیس بوک و الباقی چهارراههای ارتباطی را بیامرزد. از شش صبح تلفنها شروع میشود و تا ساعت 9 صبح دهها خبرگزاری و رادیو تلویزیون خارجی خبر را پخش کردهاند. در اطلاعیه اشاره شده با دستگیری کروبی و موسوی و خاتمی، مردم به خیابانها خواهند آمد و رهبری جنبش نیز به خارج منتقل خواهد شد. البته آنها که خرده شیشه دارند این قسمت را با تعبیر و تفسیرهای حیرتآور پیگیر میشوند حال آنکه قصد ما یادآوری این نکته بود که جنبش با زندانی شدن رهبران شناخته شدهاش پایان نمیگیرد و کسانی هستند که با توصیه رهبران جنبش در داخل، از چند هفته پیش به خارج آمدهاند تا دست در دست هموطنان مبارزشان در خارج کشور، جنبش را تا مرحله پیروزی راهبر شوند.
روز چهارشنبه خبردار میشویم که در جلسه هیأت وزیران، احمدینژاد توصیه سعید جلیلی و منوچهر متکی را مبنی بر اینکه دستگیری سه چهره شاخص جنبش را به بعد از سفرش به نیویورک موکول کند چون این مسأله میتواند امیدها به گفتگو با شیطان بزرگ را به هم بریزد، پذیرفته است. با اینهمه درز کردن آنچه در دیدار حسن روحانی و همکارانش در مرکز پژوهشهای استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت با هاشمی رفسنجانی گذشته، تاکید مجددی است بر اینکه سید علی آقا دستور بازداشت حداقل موسوی و کروبی را صادر کرده است.
در این دیدار چند ساعته رفسنجانی به تفصیل درباره خطاهای اقای خامنهای سخن میگوید و اینکه مقام معظم رهبری اصلاً گوشش بدهکار حرف منطقی نیست. رفسنجانی شرح میدهد که چگونه قبل از انتخابات در یک نشست خانوادگی به خامنهای هشدار داده است یا شعله امید مردم را برای داشتن یک انتخابات نیمه آزاد بالا نبرید و یا اگر چنین امری هدف شماست مواظب باشید تقلب نشود چون این آتش دودمان شما و ما را به باد خواهد داد. بعد به نامههایش اشاره میکند که پاسخش آن بیمهریها در نماز جمعه 29 خرداد بود که بوزینه احمدینژاد را فراتر از من قرار داد. و دست تطاول به سوی خانواده من گشود. هاشمی رفسنجانی سپس یادآور میشود که کار از دست خامنهای در رفته است. گندکاریهای مجتبی پسرش باعث شده هر دوی اینها در چنگ باند احمدینژاد بیفتند. بعد هم به آخرین دیدارش با خامنهای اشاره میکند که در آن نسبت به هر گونه تعرضی به کروبی و موسوی و خاتمی هشدار داده و گفته است خود را با کروبی در نیندازید، او پایگاه سفت و سختی در قم دارد و میتواند اسباب دردسر و بیحرمتی به شما شود، موسوی نیز حمایت مردمی دارد و خاتمی حمایت بینالمللی، در عین حال اگر اینها را گرفتید لابد فردا نوبت من و فرزندانم است کارتان را راحت میکنم به محض دستگیری اینها من از تمام مسؤولیتهایم کنارهگیری خواهم کرد. آقای خامنهای حرفها را شنیده بوده و بدون پاسخی به بهانه اینکه باید بخوابد خداحافظی میکند و میرود.
گزارش جلسه هاشمی رفسنجانی با روحانی و همکارانش، در عین حال از یأس مطلق هاشمی خبر میداد و اینکه او معتقد است رژیم سرنگون خواهد شد و آنچه در سال 57 رخ داد این بار با سرعت بیشتری رخ میدهد و جوی خون در کشور به راه خواهد افتاد.
در گیر و دار این خبرها هستیم که نامه درخشان عبدالکریم سروش منتشر میشود. جنبههای ادبی و زیبائیهای کلامی نامه یکطرف، نکاتی که سروش در نامه روی آن انگشت گذاشته یک طرف. عمده این نکات از این قرار است:
ـ رژیم اعتبار و جایگاه خود را از دست داده و رفتنی است.
ـ اقرار سیدعلی آقا به بیحرمت و اعتبار شدن رژیم، دستاورد بزرگ جنبش است و نباید آن را دست کم گرفت.
ـ آنچه به عنوان اسلام ناب امروز در کشور حاکم است بیشرمانهترین و شنیعترین نوع حکومت است و جهان نباید مجال دهد این حکومت جهل و جور و فساد ادامه یابد.
ـ استاد سرشناس فلسفه و علم ادیان و کلام، با سعه صدر از پروردگار و مردم پوزش میخواهد از اینکه مبادا به عمد و یا سهو خدمتی به رژیم کرده باشد و یا در مستحکم کردن پایههای این نظام جائر سهمی نصیب برده باشد. راستی از جمع مسؤولان چند تن را مثل سروشی که هیچگاه کار اجرائی هم به معنای واقعی آن نداشته داریم که حاضر به پوزشخواهی نزد پروردگار و خلق خدا باشند؟
ـ سروش تکلیف سیدعلی آقا را روشن میکند که داماد ناقصالعقل فاسد و فاجر و جائر را به حجله قدرت خانم برده و با عروس خانم دست به دست داده است و بعد آبرو و اعتبار خود و نظامش را به عنوان کابین پشت قباله آنها کرده است. سروش در حالی که در چشمی اشک دارد و برای ندا و سهراب و محسن و... و همه آنها که در محبس ولی فقیه مورد تجاوز قرار گرفتهاند میگرید، در چشم دیگر به فلاکت و درماندگی سیدعلی آقا میخندد و از مبارک روزی میگوید که بساط سلطانی برچیده شود. به سروش به خاطر این نامه به یادماندنی از صمیم دل درود میفرستم

شهدای گمنام جنبش را مانند سهراب، جهانی کن!
اهی وقت ها آدم ها بی آنکه بخواهند شانه هایشان سنگین و سنگین تر می شود و مسولیت عظیمی ناگهان می نشیند روی شانه های نهیف شان، اما تو این را خواسته بودی مادر، آنگاه که از نادرترین مادرهای ایران بودی که شال سبز بر پیشانی سهراب بستی و خود نماد سبز به دست و عکس موسوی به همراه، پیش از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری ایران، نشستی در همایش موسوی تا عکس تو و دلبندت، بنشیند در قاب دوربین عکاسانی که هرگز گمان نمی بردند فردا با چه حسرتی باید عکس تو را تنها در قاب بنشانند و عکس سهراب ات را تنها در سردخانه شهر به ثبت رسانند. شاید اگر تو هم مثل اکثر مادران همیشه نگران تاریخ، پسرت را با یک تلفن و تشر مادرانه به خانه بر می گرداندی و همراهی اش نمی کردی برای همراهی با جنبش آزادی خواهی ایران، امروز گرد غم بر خانه و چهره ات نمی نشست و در گوشه عافیت، کنار و غمخوار هم بودید؟ چه می گویم، بیخود مرثیه سرا شده ام، صورتی که از تو در راهپیمایی روز قدس دوباره در قاب دوربین های غیرحرفه ای و معمولی مردم نشست کجا و صورت ترس خورده رییس دولتی که در برابر دوربین های حرفه ای صدا و سیما، سرشار از تیک های عصبی و هراس های فروخفته بود، کجا؟ اینها شعر و تخیل نیست. صورت استخوانی و غمگین تو قدرتمند تر از صورت رییس جمهور پیروز خوانده ایران بود، شرم شکست اگرچه در لبخندهای ساختگی احمدی نژاد دیده نمی شود اما شک بالیدن به این پیروزی خونین تا همیشه در دلش هست و به این آسانی ها نمی شود کاخ ریاست جمهوری یک کشور را روی تلی از جسدهای بی جان مردم آن کشور بنا کرد.
در دعوای کذایی دو نمانده مجلس در انتحابات هفتمین دوره مجلس در بابلسر یک جوان قربانی شد و جان باخت. هنوز هم مردم آن شهر، وقتی چهره پیروز آن نماینده را می بینند، خون به صورتشان می دود از خونی که فرش پیروزی آن نماینده شد و بعد تنها چند ماه گذشت که همان خون، نماینده را زمینگیر کرد و از مجلس بیرون. سپس احمدی نژاد خیلی زود آستین بالا زد و به همان نماینده رانده شده از مجلس، پستی مهم در فوتبال ایران داد اما بی آبرویی او که خون را نادیده می گیرد همیشه زود اتفاق می افتد. نماینده باخته اما مورد حمایت دولت دروغ، هیچ افتخاری برای فوتبال ایران نیافرید و سرافکنده و شرمنده از دروغ معروفی که در دوره ریاست خود به فیفا گفته بود، کنار رفت. تو مادری از زبان مادرانه تو و باقی مادران ایران بسیار شنیدیم که خون بی گناه، آدم را زمینگیر می کند، حالا همان را به خود تو می گویم مادر! اما نه برای دل آرامی ات که به باورم بدل شده اینک. وقتی خبرنگار آمریکایی شال سفید بر سر در برابر احمدی نژاد می نشنید تا به تعبیر خودش فرصتی به او بدهد تا از غمگینی اش در مورد مرگ ندا بگوید، می دانی چه شد؟ احمدی نژاد خوشحال و خرسند از این فرصت بهره جست و چهره در هم کشید و غمی ساختگی بر صورت نشاند تا بگوید: "من نیز همانند همه مردم ایران متاسف شدم از دیدن فیلم مرگ ندا اما ما هم مرگ ندا را مشکوک می دانیم".
مادر نازنین!
خبرنگاری که فرصت نشستن در برابر این کوچک مرد را می یابد، فرصت پرسیدن دغدغه های بزرگ ما را ندارد. خبرنگار آمریکایی به رییس دولت کودتا نگفت؛ اگر مرگ ندا در خیابان را مشکوک می دانید آیا مرگ سهراب در زندان هم مشکوک است؟ یا نگفت اگر هنوز قاتل ندا را در حجم عظیم آن همه مردم در خیابان پیدا نکرده اید، قاتل سهراب و دیگراین که در کهریزک و زندان ها کشته شده اند را در حجم محدود ماموران و مسولان زندان هم نمی توانید پیدا کنید؟ شما هم غمگین نباش اگر برای مرگ ندا دنبال قاتل خیالی می گردند تا چهره و دست شان از خونی که از چشم های معصوم دخترک بر خیابان های شهر جهیده بود، بشویند با خون سهراب و محسن و دیگر جوانان بی پناهی که در کهریزک و بازداشتگاههای غیر استاندارد خودشان بر زمین ریخته شد، هیچ نمی توانند بکنند. اصلا می دانی چرا از دست شیخ مهدی کروبی هم خشمگین اند، برای اینکه وقتی به شدت در حال انداختن مسولیت مرگ همه شهدای خیابان های ایران به گردن خود معترضان بودند این شیخ رسوایشان کرد و گفت که در کهریزک شان چه می گذرد و تازه حضرات به خودشان آمدند که غم کهریزک را هم باید صاحب شوند و همانگونه که برای ندا صاحب عزا شده بودند برای کشته شدگان و آسیب دیدگان کهریزک نیز صاحب عزا شوند و ادعای شکایت کنند اما دیگر دیر شده بود و کسی زار زدن صدا و سیما برای کهریزک رسوا را باور نکرد و کسی از خشم "آقا" برای بی رحمی های ماموران قاتل در کهریزک دلش خنک نشد. شگفتا که خشم تو شعار تو در راهپیمایی روز قدس بیشتر از خشم ساختگی آنان که دوست دارند مرگ ما را یا صاحب شوند یا انکار کنند، دل آرام می کرد. همراهی مردم با تو هم، روی دیگر این ماجرای تلخ اما قدرتمند بود آنگاه که پا به پای تو در خیابان هایی که بلندگو های قوی کار گذاشته بودند تا سانسورگر صدای معترضان باشد، فریاد می زدند "سهراب ما نمرده این دولت است که مرده." می دانم شنیدن نام سهراب از زبان راهپیمایی کنندگان هم، آنگونه که باید رنگ به صورت پیرشده تو شاید ندواند اما ننگ بر صورت دولتی نشاند که از بلندگو داشت برای مظلومیت مردم فلسطین و اقتدار نظامی حرف می زد که مرگ مردمی در چند قدمی اش را انکار و برای مرگ همسایه گلو پاره می کند.
می بینی مادر!
روز قدس روی دست شان باد کرده بود، توان لغو آن را که نداشتند که اگر چنین می کردند اقتدار شان را آشکار به نمایش می گذاشتند، از طرفی روز قدس یعنی راهپیمایی بر علیه خشونت برای همین نتوانستند مثل راهپیمایی های روزهای نخست بعد از انتخابات، جوانان را به گلوله ببندند که در آن صورت رسوا تر و رسواتر می شدند که در راهپیمایی بر علیه خشونت خودشان وحشی گری و خشونت خویش به نمایش می گذاشتند برای همین با هر راهکاری بازی را از پیش باخته بودند و معترضان یا همان خس و خاشاک در قاموس آقایان، فرصت یافتند تا نشان دهند اگر آنها گلوله نکشند، هیچ راهپیمایی و اعتراضی به آشوب کشیده نمی شود. چنانچه از هم اینک عید فطر و راهپیمایی روز دانش آموز و راهپیمایی های بیست و دوم بهمن و باقی مراسمی که توان لغو و توان به گلوله بستن مردم در آن وجود ندارد، به کابوسی برای حاکمیت و رویایی برای ملت بدل شده است. اما شانه های تو کمی سنگین تر می شود مادر، حالا که سهراب را همه می شناسند و برایش برادری و خواهری می کنند تو نیز مادر همه کشته شدگان جنبش سبز ایران باش. برای همه از دست دادگان مان مادری کن. مادران، همه شبیه هم اند انگار، در راهپیمایی هاو تجمع های دیگر که می آیی، عکس شهدای دیگر را در کنار سهراب بالا بگیر و بگذار سهراب معرف برادران بی جان گمنام اش باشد تا روزی که این دولت بی نام و نشان گم شود در میان امواج حقیقت طلبی ملت ایران
*******************************
***************
سه شنبه 1 تا جمعه 4 سپتامبر
شنیدهها و گزارشهای مستقیمی که هموطنان از خانه پدری آمده روایت میکنند همگی نشان از آن دارد که سایهای از ناامیدی اندک اندک در افق سیاسی ایران ظاهر میشود و مردمانی که از چند هفته پیش از انتخابات تا حداقل شش هفته پس از تقلب بزرگ سید علی آقا و نوکرانش، همچنان سرشار از امید به پیروزی بر بستر موج سبز جاری بودند، با انتشار گزارش جنایات تکان دهنده رژیم در بازداشتگاهها و افزایش تعداد قربانیان درگیریها و نمایش صحنههائی از دادگاههای فرمایشی، و فراتر از آن بیغیرتی جامعه جهانی و عملکرد غلط و پر از ابهام دولت ایالات متحده و شماری از کشورهای اروپائی در برخورد با رویدادهای ایران و عملکرد هیأت حاکمه جمهوری جهل و جور و فساد، اندک اندک به یأس میرسند. یأسی که همه تلاشهای رژیم، بر تعمیق و بسط آن در هفتههای اخیر متمرکز بوده است.
بیش از پرداختن به راهکارهای مقابله با این یأس، متن دورنگاری را
میآورم که نویسندهاش سالها از پایوران سرشناس رژیم بوده است و از آغاز
انقلاب تا پایان دومین دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی در مناصب بالا، در
عرصه سیاست و دیپلوماسی و فرهنگ حضور داشته است: «شبکه تلویزیونی رژیم در
کنار رادیو شب و روز مظاهر قدرت رژیم را نمایش میدهد و یا از آن سخن
میگوید و در کنار آن دهها روزنامه و مجله و سایت اینترنتی، از فلاکت و
بریدن سران و فعالان جنبش سبز و نیز ابعاد خشونتی که نسبت به بازداشت
شدگان اعمال میشود و آثار و عواقبی که در انتظار مخالفان و فعالان جنبش
در تمامی سطوح است، هر روز گزارشات و مقالات و مصاحبههای جدید پخش
میکنند. برای نمونه در دو هفته اخیر تمرکز بیشتر روی دانشگاهها و نحوه
برخورد با دانشجویان در صورت فعالیتهای مخالف حکومت، بوده است. همزمان چون
میدانند با باز شدن دانشگاه موج سبز پرتوانتر از پیش به حرکت درخواهد
آمد، از هم اکنون مسؤولان حراست و نمایندگان اطلاعات در هر دانشکده نخست
از دانشجویان سال اولی تعهد میگیرند و بعد دانشجویان سالهای بالاتر به
ویژه آنها را که سابقه مبارزه نیز دارند با تهدیدهای بیرون از باور، از
مشارکت در هر نوع حرکت سیاسی و فرهنگی در مخالفت با حکومت منع میکنند.
موضوع تجاوز به زندانیان زن و مرد از یکسو مورد انکار بزرگ و کوچک نظام
قرار میگیرد اما از سوی سایتهای وابسته به رژیم به ویژه آنها که توسط
اطلاعات سپاه و در حلقه «گرداب» اداره میشوند به صورت مبالغهآمیزی عنوان
میشود با این هدف که خوانندگان این مطالب هر روز بیشتر از روز پیش در
وحشت از گرفتار شدن در دست مأموران متجاوز به ناموس زندانیان از هر نوع
فعالیت سیاسی دور شوند. اینها را نوشتم، بگذارید از نگاه فردی که در درون
حلقه قدرت است نکات مهمی را یادآور شوم. نکاتی که وظیفه شما و دیگر دست
اندرکاران رسانهها به خصوص آنها که دسترسی به رادیو تلویزیونهای
ماهوارهای و سایتهای آزاد دارند، گزارش دادن و تحلیل مستمر و دقیق روی
آنهاست. این درست که حکومت با وحشیگری و خشونت و ایجاد رعب میکوشد کنترل
خود را بر جامعه در گستردهترین شکل برقرار کند. اما یادتان باشد فضای
حاکم در حلقه قدرت نیز فضائی سرشار از ترس و سوءظن است. رهبر و رئیس
جمهوریاش نماد واقعی از قهرمان حکایت عبید در مصاف با شیر است. نعره
میزنند و تیز میدهند یکی برای ارعاب و دومی از سر ترس. رویدادهای پس از
انتخابات بازتاب و تأثیر گاه تکاندهندهای در جمع پایوران نظام از کشوری
و لشکری داشته است. برای نخستین بار در طول عمر سی ساله جمهوری اسلامی،
شاهد فروریزی شگفتیآور نیروهای مؤمن و وفادار به انقلاب و نظام هستیم. من
چند نمونه که در جلسه اخیر شورایعالی امنیت ملی به آن اشاره شد و نیز دو
گزارش ارسالی به دفتر مقام رهبری را ذکر میکنم تا آشکار شود صدای نعره
برای ترساندن شیر بلندتر است یا صدای تیز. در نخستین گزارش به شورایعالی
امنیت ملی آمده بود که بیش از 30 درصد از مدیران و کارکنان بلندپایه وزارت
اطلاعات به طور صریح علیه احمدینژاد و به حمایت از موسوی موضع گرفتهاند،
در معاونت سیاسی و معاونت امنیت داخلی عملاً بیش از نیمی از مسؤولان
احمدینژاد را به رسمیت نمیشناسند و معتقدند موسوی برنده انتخابات بوده
است. کار به استعفای شش معاون که سنگینترین بار را در عرصه امنیت داخلی
و تجسس و ضدجاسوسی عهدهدار بودند ختم نشد بلکه دهها تن از مدیران ردههای
دو و سه و چهار که زیر نظر این معاونان فعالیت میکردند خواستار انتقال به
مراکز دیگری شدهاند.
در گزارش دوم اوضاع در سپاه نگران کننده توصیف شده است. استعفاهای پیاپی
که تا کنون شامل کنارهگیری و یا بازنشستگی زودهنگام بیش از 400 تن از
صاحبان درجات سرتیپ، سرتیپ دوم و سرهنگ تمام شده است ادامه دارد. در
اصفهان به تنهائی 80 تن از مسؤولان بلندپایه سپاه خود را بازنشست
کردهاند، و 4 فرمانده اصلی سپاه اصفهان استعفا دادهاند. کار حتی به
استعفای مسؤولان اطلاعات سپاه کشیده است. در نیروهای بسیج که بعد از آمدن
طائب، خیلی از باشرفهای بسیج کنار کشیدند ریزش بهمن آسا بود بهویژه بعد
از آن که فیلمها و عکسهای بسیجیها و لباس شخصیها در حال ضرب و قتل مردم
توسط رسانههای تصویری و سایتها منتشر شد. با آنکه ارتش هیچ نقشی در
رویدادهای اخیر نداشت، بسیاری از افسران بلندپایه که هنوز دو سه سالی تا
بازنشستگی فاصله داشتند هر کدام به بهانهای و با تمارض و یا واسطه
تراشیدن به افتخار بازنشستگی نائل آمدند. نیروهای انتظامی نیز از این ریزش
مصون نماندهاند. در شهرهای کوچک که مردم افراد نیروی انتظامی را
میشناسند، تقاضا برای انتقال رو به افزایش است و در شهرهای بزرگ از جمله
پایتخت و اصفهان و مشهد و سنندج و ارومیه و اهواز، زیر فشار خانواده و
دوست و آشنا بسیاری از بلندپایگان نیروهای انتظامی اگر مدت خدمتشان 25 سال
به بالا بوده به دنبال بازنشستگی رفتهاند و یا اگر از جوانترها هستند
تقاضای انتقال به وظایف اداری را کردهاند. در گزارش دیگری به شورایعالی
امنیت ملی که مبنای احضار چهل و سه سفیر، 11 کاردار، 22 کنسول و دبیر اول
شد، آمده بود که اغلب هیأت نمایندگیهای جمهوری اسلامی با تظاهرکنندگانی که
به نفع موسوی و کروبی در برابر این نمایندگیها تظاهرات کردهاند، به نوعی
همدلی و سمپاتی داشتهاند. در هیأت نمایندگی لندن و برلین و پاریس و حفاظت
منافع در واشنگتن و دبی و رم خانواده سفیر و کارکنان سفارت و کنسولگری، در
میان تظاهرکنندگان دیده شدهاند.
گزارش ارسالی به دفتر مقام رهبری از نظر رأس نظام فاجعه آمیز است. در این
گزارش که دو سازمان اطلاعاتی از جمله اطلاعات قم و هیأت رئیسه حوزه آن را
تأیید کردهاند، تاکید شده که از جمع مراجع صاحب رساله 18 تن علیه اقدامات
اخیر در جلسه دروس خود موضع گرفتهاند. عدهای احمدینژاد را غیرمشروع
خوانده و در عدالت و درایت رهبر تشکیک کردهاند. از مدرسین مرتبط با شورا
و جامعه مدرسین، حتی آنهائی که بالاترین حقوق را دریافت میکنند، تنها ده
دوازده نفر حاضر به حمایت صریح از احمدینژاد شدهاند. به جز حلقه مصباح
یزدی هیچ کدام از حلقههای بحث و درس خارج حاضر به اظهار صریح در حمایت از
مشروعیت رئیس جمهوری نیستند. حتی کسانی مثل آقایان صافی گلپایگانی، جوادی
آملی، ناصر مکارم شیرازی، شبیر زنجانی، حسنی آملی نیز از تأیید احمدینژاد
سر باز زدهاند. آقای وحید ـ خراسانی ـ به تازگی در جلسه درس خارج آنها را
که به نوامیس شیعیان تعرض کردهند ملعون و مفسد خوانده است. در بسیاری از
شهرهای کشور منبریها، بعضاً با صراحت و شمار بیشتری در پرده، اقدامات
اخیر دولت را محکوم میکنند. و در بعضی از شهرها مثل مشهد و شیراز و
اصفهان، واقعۀ عاشورا را به حوادث اخیر وصل میکنند و برای کربلاهای اخیر
ناله سر میدهند. آقای منتظری در کنار صانعی و طاهری روز به روز محبوبتر
میشوند. درس خارج صانعی ده دوازده مراجع داشت، حالا از صدتا افزون است.
آقای منتظری فرصت سر خاراندن ندارد و از نظر دریافت وجوهات از همه آقایان
جلو زده است. آقای شهرستانی داماد آیتالله سیستانی گفته است شهریه بگیران
اگر از احمدینژاد حمایت کنند، آقای سیستانی راضی نیست و شهریه بر آنها
حرام است... این نکات را به مردم گوشزد کنید تا مبادا ناامید شوند. این
رژیم است که در ترس و یا نگرانی دست و پا میزند. امسال اینها نماز عید
فطر را در مصلا پخش نخواهند کرد. وحشتشان بیشتر از این است که یک میلیون
شال سبز به گردن میرحسین یا حسین گو در نماز حاضر شوند. ـ در تاریخ وصول
دورنگار هنوز خبر لغو نماز عید فطر در مصلا اعلام نشده بود ـ مسأله روز
قدس حالا تبدیل به کابوسی گران شده است. از هم اکنون تدارک انتشار هزاران
سپاهی و بسیجی و لباس شخصی را در جمع تظاهرکنندگان، دیدهاند...»
دورنگار اضافاتی نیز دارد که ذکر آن ضروری نیست. اما به گمان من نکته
دیگری را نیز باید به نکات ذکر شده در این دورنگار افزود. اینکه ریزش فقط
در بدنه نظام نبوده بلکه نظام در بالاترین سطح دچار ریزش شده است. حلقه
خواص روز به روز کوچکتر و دایره دشمنان وسیعتر میشود. مراسم تنفیذ ریاست
جمهوری احمدینژاد گویاترین منظر برای آشکار کردن تنگی حلقه خواص بود. در
مراسم تنفیذ خاتمی یازده تن در کنار «آقا» ایستاده بودند. این بار فقط
«وحید» حایل او و احمدینژاد بود. نه محمدی گلپایگانی نه اصغر حجازی و نه
حتی علی اکبر خان طبیب حضور ولایتی که در عین حال رفیق مجلس کوکنار آقاست
هیچیک بر منصّه تنفیذ حضور نداشتند. حالا آن چند محرم چنان میگویند که
روز به روز نایب امام زمان مشکوکتر و نگرانتر به رختخواب میرود. وقتی
به قول سردار محمدعلی جعفری، اهل حکومت از هاشمی رفسنجانی گرفته تا خاتمی
و کروبی و موسوی و خوئینیها همگی درصدد برانداختن ولایت عظما باشند دیگر
چه کسی به جز خود او و دست پروردهاش تحفه آرادان و سردار جوانی و یک دو
سه سردار کاسه وردار به جا میماند تا رهبر با تکیه بر شانههای آنها
ولایتمداری کند؟
پیش از انتخابات زمانی که یکی از نزدیکترین مشاوران آقای کروبی به او گفته
بود خامنهای همه شما را سر کار گذاشته و احمدینژاد از صندوقهای رأی
بیرون خواهد آمد، پاسخ شنیده بود چرا اینهمه بدبین هستید، آقای خامنهای
به فکر عاقبت خود و آینده نظام است، او واقعاً قصد دارد انتخابات سالمی
برگذار کند. آقای کروبی در این زمان با همه خلوص به آقای خامنهای وفادار
بود امروز اما میداند چه کسی هفت میلیون رأی او را به سیصد هزار رأی تنزل
داد و آرایش را یکجا به تحفه آرادان بخشید. کروبی چهار سال پیش در نامه
معروفش به خامنهای از نقش آقا مجتبی ولیعهد پرده برداشت اما در پی دیداری
با خامنهای آرام گرفت. حزب و روزنامه اعتماد ملی را بر پا داشت و در
چهارچوب ممکنات زمینهسازی برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری را آغاز
کرد. امروز کروبی در برابر رهبر قرار گرفته است. همینطور خاتمی که همه گاه
رعایت احول و جایگاه سیدعلی آقا را منظور داشت، موسوی که علیرغم اختلافات
بیست و چند ساله زمانی که رهبر به منزل پدرش آمد همه گذشتهها را فراموش
کرد و با سید دست یاعلی داد، حالا این هر دو در جایگاه دشمن قرار
گرفتهاند. از هاشمی رفسنجانی چه بگویم که سید تخت و تاجش را مدیون اوست
که با همه نامردیهائی که در دوره قبل انتخابات نصیبش شد بدون ذرهای
گلایه گفت که شکایت به خدا میبرد اما حالا همه رشتههای الفتش با رفیق 50
ساله بریده شده و هاشمی هدفی ندارد جز آنکه آقا را از تخت رهبری پائین
بکشد. خانواده آیتالله خمینی از فریده خانم گرفته تا فهیمه و حسین و حسن،
دیگر در صف احباب جای ندارند، بلکه به دستور رهبر، مراسم شبهای احیا در
مقبره آیتالله خمینی نیز لغو میشود. یعنی اینکه بازماندگان بنیانگذار
جمهوری ولایت فقیه هم حق برپا داشتن مراسمی مذهبی در حرم را ندارند و هم
اینکه حسن آقا نوه محبوب باید طعنهها و نیشهای نوکران مقام ولایت را
تحمل کند و خم به ابرو نیاورد.
آقای خامنهای روز به روز تنهاتر میشود و این سرنوشتی است که خودخواهی و
قدرت پرستی خودش و البته هندوانههائی که زیر بغلش میگذارند، پایان آن را
مقرّر میکند.
و نقش ما در بیرون مرزها
خیلی طبیعی است که حاکمیت هر روز وحشیتر و سرکوبگرتر، برای جلوگیری از
خروش موج سبز، در برابر مردم ظاهر شود، روز قدس و ابعاد حضور مردمی
تجربهای مهم است که تکلیف همه ما را روشن خواهد کرد. با اینهمه در خارج
ایران، ما که هزینهای به مراتب کمتر از هموطنان داخل کشور برای مبارزه با
رژیم میپردازیم نباید ناقل ویروس «یأس» به داخل باشیم. حضور گسترده ما در
تظاهرات، راهپیمائیها و هر نوع حرکتی که باعث قوت قلب داخل کشور و
بیاعتباری رژیم در خارج شود یک وظیفه ملی است.
چند روز پیش با اکبر گنجی گفتگو میکردم او شگفتیزده بود که چرا هموطنان
ما به جای پیوستگی با هم و مبارزه با رژیم، به جان هم میافتند، یک روز
بهانه مخالفت پرچم است و روز دیگر ناراحتی از اینکه چرا سیصد تن از
روشنفکران برجسته جهان با او همصدا شده و رژیم را محکوم کردهاند. به او
گفتم هموطنانی طی سه دهه با رژیم درستیز بودهاند برای بسیاری از آنها
پرچم شیر و خورشیدنشان، نماد هویت ایرانی و ضدیت با رژیم است. به این باور
باید احترام گذاشت در عین حال میتوان توافق کرد در تظاهراتی که موج سبز
را نمایندگی میکند ضمن حفظ حرمت پرچم ملی ما، همصدا و همرنگ حضور داشت.
دو هفته دیگر باید در نیویورک (در درجه اول) و سپس در شهرهای بزرگ جهان
زنجیرهای از پیوستگی را در اعتراض به حضور تحفه آرادان در نیویورک به
نمایش بگذاریم. تردیدی نیست عدهای از روی تعصب و شماری نیز با مأموریت از
سوی رژیم برای شکستن این زنجیره از هم اکنون به راه افتادهاند. باید
هوشیار بود. گنجی مؤکداً میگفت که به هیچ روی قصد انحصارطلبی و خود پیش
انداختن را ندارد و فقط در اندیشه آن است که شمار بیشتری از روشنفکران و
آزاداندیشان جهان با ایرانیان در نفی حاکمیت غیرمشروع همصدا شوند. در لندن
ما جوانانی که از فردای تقلب بزرگ به طور خستگی ناپذیر تظاهراتی در خور
تحسین را برپا داشتند و کارشان همچنان ادامه دارد، در ماه رمضان علاوه بر
تظاهرات در برابر سفارت رژیم، در مقابل سفارتخانههای دولتهای همدست رژیم
(سوریه، روسیه ونزوئلا و...) نیز تظاهراتی برپا کردند و در روزهای پایان
هفته نیز در مقابل مراکز اسلامی (نمایندگی رهبر) تصاویر جنایات رژیم را بر
دست گرفته و دیدارکنندگان از مراکز را مورد خطاب و عتاب قرار میدهند. به
محض آنکه شنیدم در میانشان دودستگی ایجاد شده، برایشان پیام فرستادم که
جدائی شما تنها باعث شادمانی رژیم خواهد شد. شنیدم که با صدای واحدی شعار
دادهاند، دلم راحت شد. همصدائی ما تلاش رژیم را برای گسترش فضای یأس در
داخل کشور خنثی خواهد کرد. دلهای خسته ساکنان خانه پدری به بانگ وحدت و
همبستگی ما، نیازمند است.
شنبه 5 تا دوشنبه 7 سپتامبر
دیکتاتورک...
اطوار و احوال تحفه آرادان و سخنانش، تصویر یک دیکتاتورک را در برابر ما
قرار میدهد که اگر ترمزش را نکشید دور نخواهد بود روزی که ادعای خدائی
کند. جاهل بیسوادی که با ادای خمینی را درآوردن با زبان چاله میدانی، نه
از ادب بوئی برده و نه از سیاست، نه اقتصاد میداند و نه با علم اداره
کشور آشناست. پس از یک دوره مداحی و قرآن خواندن در مجلس سیدعلی آقا، سر
از شهرداری تهران در میآورد و بعد نایب امام زمان دستش میگیرد و پا به
پا به کاخ ریاستش رهنمون میشود. امروز او خود را بینیاز از رهبر حس
میکند. در چند مجلس خصوصی گفته که آرایش بیشتر از آرای خامنهای است و
اگر او تکیه بر سپاه دارد، حضرتش اعتماد بر بیعت سپاه دارد و سالی 50
میلیارد یا بیشتر هم پول در اختیارش است. امروز به برکت میلیاردهای دزدی،
تحفه در صدد چهره سازی برای خویش است. یکصد میلیون تومان به نمایندگان
مجلس دستخوش میدهد، دو میلیارد نقد برای حاج عزت ضرغامی میفرستد و برای
حسین بازجو مدیر کیهان مقرری ماهیانه یک میلیون تومانی ترتیب میدهد. و
جالبتر از همه آقازادهاش را مأمور میکند به همراه خواهرزادهها و
برادرزادهها و کور و کچلهای فامیل گروه «جمعی از دانشجویان مستقل» را
راه بیندازند و در باب کرامت مولانا تحفه آرادان خزعبلاتی از این دست را
بنویسند: «از سفر استانی مشهد باز میگشتیم وقت پیاده شدن دکتر احمدینژاد
چند ورق کاغذ به من داد تا نگه دارم. دست خط دکتر بود، اشعار زیبائی سروده
بود. برایم جالب بود دکتر شعر هم میگوید. (یعنی اینکه حضرت دکتر ترافیک
نیز مثل خمینی و خامنهای شعر میگوید)... در جشن کتاب سال آقای حداد عادل
هم حاضر بود، بعد از سخنرانی دکتر احمدی نژاد، آقای حداد که خودش ادیب
است در گوش من گفت آنهم با تعجب، آقای احمدینژاد خیلی خوب صحبت میکند
(یعنی لحن چاله میدانیاش را نبینید، به وقتش بلد است ادیبانه حرف بزند)
«دکتر گاهی کاپشن و تسبیح و انگشتر خود را نیز هدیه میدهد. یعنی مردم
نامه میدهند و او دستور میدهد به آدرس درخواست کننده پست کنیم» (یعنی
اینکه چون بر تن و در دست مبارک بوده متبرک است) «دکتر در بین غذاها آش و
قرمه سبزی را خیلی دوست دارد چون خودشان دستپخت خوبی دارند!!» یکبار یک
روحانی به او اعتراض کرد به چه حقی این همه در مورد امام زمان حرف میزنی،
شما حق نداری و من اجازه نمیدهم، دکتر گفت مگه امام زمان رو خریدی؟»
یادداشتها در باب سوراخ بودن کفش و جوراب آقازاده تحفه آرادان نیز شرح
مبسوطی دارد و...
دیکتاتورک تا قدیس شدن دو سه گام بیشتر فاصله ندارد. بعد هم نوبت سیدعلی آقا میرسد که به لقاالله واصل شود...